رندی در جمع گفت وسواس را درمانگراست
باچشم حق دیدم که خناسی حیله گراست
وسواس , ریشه اش در ژن رنج است وظلم
آدمی درافتخار شادمانه ای توانگر است
A
رندی در جمع گفت وسواس را درمانگراست
باچشم حق دیدم که خناسی حیله گراست
وسواس , ریشه اش در ژن رنج است وظلم
آدمی درافتخار شادمانه ای توانگر است
A
ندیده کعبه من بتها شکستم
نرفته از وطن دنیا رو گشتم
به دین حق شدم یار محمد
ننوشیدم می و دل هم شکستم
A
گفتا راه رشد اصلاح یا انقلاب است
گفتم تحصیل علم و فن و عرفان است
گفتا منظور نظم جبری یا آنکه آزاد است
گفتم منظومه ای اجتماعی ، معنوی و آزاداست
A
اروپا سالهاست درعمل مسلمان است
بی رنگ و ریا گام به گام اسلام است
لیک برای دوری از نقص شیوخ
بی ادعا گوید فقط انسان است
A
دوری از وهم پندارنیک است
سخن از عشق گفتارنیک است
از سوز اهرمن تا نور اهورا
خدمت به خلق کردارنیک است
A
تا به وحدت ثابتی غم نداری
برجان استواری هیچ کم نداری
چون طلب بر رهنمای غالب شود
پادشاهی باکی از کثرت نداری
پرسش از هستی چو برعقلت فزود
دانی قطره ای آبی شکلی نداری
یک دل سپیدی در هزار رنگ
نقاش ذهنی و قلبی نداری
آزاد ار سلطان به نفس گردی
هوشیاری و رنج عقل نداری
A
چومردم ز دولت بترسندظلم حاکم است
غنی برفقیر و قوی برضعیف حاکم است
چو دولت زمردم بترسد عدالت
برغنی و فقیروجماعت حاکم است
A
من سرودم تو ترانه
من یه عاشق تویه ژاله
من یه عابر توی جاده
توپناهگاه مثل خانه
توی راهم زیر بارون
تو فکرتم عین آینه
طول راهم اگرزیاده
با عشق تو میام پیاده
ازهر شاخه گلی می چینم
به شوق یک آغوش ساده
A
ما آبروی فقر نبریم ای شیخ طریق
صبح تاشام کن تو بر قناعت تبلیغ
آن که زعشق حق، بگرفت کرامت
در وهم و خیال نماند غریق
A
زهرای اطهر دخت نبی بود
یاری باحیا حور علی بود
بانوی مکرم اسوه زنان بود
مادری ز فردوس برین بود
A
آن زاهد ظاهرپرست افسونم کرد
ازراه جوانی گرفت وپیرم کرد
من عاشق پرستوهای شادبودم
ازراه راست گرفت و محرومم کرد
من درپی عطرناب و ناز نسترنها
آرامستان بردو از زندگی سیرم کرد
وعده ی آب زم زم پاکم داد
زهرتلخ داد و زمین گیرم کرد
قانون خدانه, قانون خودش افراشت
تشنه ی بزم دنیا و بی نام ونشانم کرد
A
در راه خدا پیشه کن تقوا
تا روی خوش آرد به تو دنیا
گر به معبرهای تقوا مقصود نشدحاصل
نه راهت ایمن بوده, نه بوده ای تنها
A
توحق و حقیقتی ، سرتاپاخیال منم
توکه حرفی نداری سرتا پا صدامنم
سر این کی بود نبود توی این شهرشلوغ
میاداون روزخدا که ببینم تو ، منم
A
بگفتا شیخ، ناسزا باد هوا است
گر از مظلوم رسد تیر بلا است
بگفتا بدزبانی ازستمدیده مجاز است
لیک،صبوری گر کنی ذکر خدا است
A
روزگارغریبی است ایام دروغ
پیرو جوان راهی ندارند جزدروغ
دراین دوران بی رنگ و فروغ
منصف آن است که کمترمیگوید دروغ
A
چندین هزارم از شعرکوتاه
لیک بی قرارم چون قصه کوتاه
کوهی بزرگم پژواک یک آه
اسرارعشقم کوتاه کوتاه
A
شعرکوتاه (رباعی)
شوق آمد و قبله تغییر کرد
عشق آمد و کعبه تغییر کرد
آن ماه صنم که خندیدبرما
خوش آمد و قضاتغییرکرد
ما که خسته از راه بودیم
باجلوه اش مسیرمان تغییرکرد
آن که شکمان تردید بود
باعشوه اش باورمان تغییرکرد
اشکال به نظربازی آزادمکنید
یارآمدو آسمان ماتغییرکرد
ع الف (آزاد)
A
شعرکوتاه(غزل)
در ارتباط با منازل سفر الی الله از جهات گوناگون میتوان بحث کرد که ما به پارهای از مهمترین جهات میپردازیم:
شناخت منازل سلوک و احکام عمومی و احکام خاصّ آن فوائد مهمی را به دنبال دارد. برخی از این فوائد عبارتند از:
در بحث آینده خواهیم گفت که مقامات و منازل سلوک مشابهاتی دارند، همانند: «شطح مغلوب»، «بَوح واجد»، «رمز متمکّن» [۱] و ... . سالک باید با شناخت دقیق مقامات سلوک، آنها را از مشابهاتشان فرق بنهد تا گرفتار مغالطهٔ «اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات»[۲] نگردد.
هر مرتبهٔ سلوک احکامی مخصوص دارد و سالک باید با شناختن مراحل سلوک، احکام مخصوص هر مرحله را بشناسد تا گرفتار «زندقه» و انکار حق نگردد. در بحث «راهنمای سفر» گفته شد که یکی از علل نیاز به استاد کامل همین است. حکما معتقدند هر مرتبه از وجود حکمی دارد و «گر حفظ مراتب نکنی زندیقی»[۳].
در این بحث باید گفت: هر مرحله از سلوک حکمی دارد، گر حفظ مراحل نکنی، زندیقی. به همین جهت برخی کارهای مباح و روا در مراحل آغازین سلوک، در مراحل میانی یا پایانی مکروه و حرام شمرده میشود و به همین خاطر گفتهاند:
«حَسَنَاتُ الْأَبْرَارِ سَیئَاتُ الْمُقَرَّبِین» [۴]؛
«کارهای پسندیدهٔ خوبان برای پیشتازان و مقرّبان زشت به حساب میآید».
انسانی که به سلوک میپردازد، اگر از منازل راه اطلاعی نداشته باشد، ممکن است با مشاهدهٔ حالاتی در خود به کمال خویش یقین کند با اینکه آن حالات از آثار منازل بین راه ـ و نه از آثار مقصد ـ است.
استاد به سالک نوپایی که پس از اربعین اول توقع کشف و کرامات داشت، به طنز فرموده بود:
در روایت است که جاهل دو رکعت نماز که میخواند، توقع دارد به او از جانب پروردگار وحی شود!
داستان عارف فقیه مرحوم سید جمالالدین گلپایگانی در این زمینه مؤید است [۵].
مسافری که مقصدی دارد، اگر از راهِ رسیدن به آن مقصد آگاه باشد، با قدم اطمینان به سفر میپردازد و اگر راه را نداند یا در آن شک داشته باشد، هیچگاه با قدم اطمینان گام برنمیدارد و در نتیجه یا سیرش متوقف میگردد و یا به کندی میگراید.
تذکر
همین فوائد مهم موجب گشته که در موضوع «منازل راه» عرفا کتابهای متعددی را بنگارند. در ضمنِ بحث، اسامی برخی را یادآور میشویم.
اینک باید برخی اصطلاحات عرفانی را تفسیر کنیم، زیرا تا این اصطلاحات روشن نشود، بحث را نمیتوان پی گرفت. البته فقط به اصطلاحاتی میپردازیم که با بحث «منازل سفر» ارتباط دارد.
سالک که به درجهای از درجات سلوک همانند توکل، تسلیم، رضا و ... میرسد، اگر در آن درجه دارای ثبات باشد، آن درجه برای او «مقام» محسوب میگردد و اگر آن درجه ملکه نشده، بلکه به صورت حالِ گذرا برای او تحقق دارد، «حال» به حساب میآید.
مقام را مقام گفتهاند: «لإقامهٔ السالک فیه»؛ «بدان خاطر که سالک در آن مقیم است»
و حال را حال نامیدهاند «لإمکان ان یحول السالک عنه»[۶]؛ «بدان علت که سالک از آن میگذرد».
سید شریف جرجانی میگوید:
«المقام فی اصطلاح اهل الحقیقهٔ عبارهٔ عما یتوصّل الیه بنوع تصرّف و یتحقق به بضرب تطّلبٍ و مقاساهٔ تکلّفٍ، فمقام کلّ واحدٍ موضعُ اقامته عند ذلک» [۷]؛
«مقام در نزد عارفان عبارت از جایگاهی است که با نوعی تصرف بدان دستیابی حاصل میشود و با گونهای از طلب شدید و ریاضت محقق میگردد. بنابراین مقام هرکس همان جاست که در آن مقیم است».
«ملکه» در اصطلاح فلسفه در برابر «حال» است. حال یعنی کیفیت عارض بر نفس انسان که زود از بین میرود و «ملکه» یعنی کیفیت راسخ در نفس آدمی که به کندی از بین میرود. به عبارت دیگر «حال» کیفیت نفسانی ناپایدار است و «ملکه» کیفیت نفسانی پایدار.
مرحوم ملا اسماعیل، حاشیهنویس بخش جواهر و اعراض کتاب اسفار، حال و ملکه را بر «منزل» و «مقام» تطبیق کرده و فرموده است:
«الفرق بین المنزل و المقام هو الفرق بین الحال و الملکهٔ» [۸]؛
«فرق منزل و مقام همان فرق حال و ملکه است».
تطبیق ملکه بر مقام و حال بر منزل خالی از نقد نیست، اما تطبیق حال بر منزل، طبق تفسیری که گذشت، خالی از نقص و نقد نیست، زیرا «حال» بر درجهٔ سالک که برای او دوام نداشته، اطلاق میشود و سالک «استطلاعا» یعنی جهت اطلاع به آن گردن کشیده و سپس به مقام سافل خویش بازگشته است، اما منزل بر درجهٔ سالک به اعتبار ممرّ و مسیر بودن آن صدق میکند، یعنی به این اعتبار که سالک از آن میگذرد.
پس «حال» بر درجهٔ سالک به اعتبار سقوط از آن و «منزل» بر آن به اعتبار صعود از آن گفته میشود و اما اینکه تطبیق ملکه بر مقام خالی از نقد نمیباشد، بدین دلیل است که نمیتوان همهٔ درجات سلوک را «کیفیتی راسخ در نفس» دانست، زیرا در برخی مقامات سلوکی همانند فناء، نفسْ عیناً یا حُکماً معدوم است. علاوه بر اینکه مقامات کُلّاً یا بعضاً عین نفس سالکند و نه کیفیتی عارض بر آن. از همینجا نقد سخن صدرالمتألهین که همهٔ مقامات سلوک را از مقوله «حال و ملکه» دانسته [۸]، روشن میشود.
منزل در لغت، محلی است که مسافر در آنجا برای استراحت نزول میکند و از آنجا که غالباً این استراحت را در سه یا چهار فرسخی قرار میدادهاند، به مسافت چهار فرسخ (که همان مسافت برید است) یک منزل میگویند [۱۰] و در اصطلاح، منزل همان مقام است. با این فرق که
«یقال: «منزل» نظراً الی سلوک السالک و انه فی حال السفر و «مقام» نظرا الی مکثه فیه حتی یستوفی حقّه» [۱۱]؛
«منزل گفته میشود به اعتبار گذر سالک از مرحلهای در حال سفر و مقام گفته میشود به اعتبار درنگ سالک در آن برای استیفای حق آن مرحله».
در لغت، مسافت یک روز راه است که مسافر طی میکند و عبارت است از دو منزل یعنی دو بَرید و در اصطلاح مجموع چند منزل را که دارای احکام همانند هستند، مرحله مینامند و به همین اعتبار به هر یک از عوالم مرحله میگویند [۱۲].
حجاب را به چند گونه تفسیر کردهاند که از آن جمله است:
دو معنای نخست، که اوّلی از ابن عربی و دومی از طوسی نقل شده، بیانگر معنای لغوی حجاب است و گویا این بزرگان برای حجاب معنای اصطلاحی خاصی در عرفان قائل نبودهاند، اما معنای سوم که از کاشانی است، روشنگر معنای حجاب در اصطلاح سلوک است. حجاب در این تفسیر یعنی هر آنچه که از صورتهای کونی و نقشهای غیر خدا در قلب سالک وجود دارد و مانع تجلّی ذاتی حق بر قلب سالک میشود.
حجاب در سلوک به دو قسم ظلمانی و نورانی تقسیم میشود. حجابهای ظلمانی عبارت است از نقائص و رذائل همانند بخل، طمع، شَرَه، حرص و ... و حجابهای نورانی کمالات محدودی است که سالک قبل از رسیدن به فنای مطلق به آنها متّصف میشود همانند مقام توکل، تسلیم، رضا و ... که همه تعین است. در مناجات شعبانیه آمده است:
«حتی تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّور»؛
«تا دیدگان دلها پردههای نور را بدرند».
این فقرهٔ مناجات مانند روایات دیگری همچون حدیث معراج به خوبی بر وجود حجابهای نورانی دلالت دارد و قهراً هرگونه انکار این دسته از حجابها را بیمعنا میسازد.
حافظ گوید:
بیا ای شیخ و از خمخانهٔ ما
شرابی خور که در کوثر نباشد
از استاد پرسیده شده بود: شرابی که در کوثر نباشد، چیست؟
فرموده بودند:
«کوثر تعین است و شراب طهورِ عارف، تجلی ذاتی خداوند است که نام و نشان از سالک باقی نمیگذارد و او را به دیار اطلاق میفرستد و این از کوثر برتر است».
اسم در لغت یعنی نام، اسم یک شیء یعنی نامی که برای او وضع شده و بر او دلالت میکند، ولی در عرفان اسمِ به این معنا «اسم الاسم» نامیده میشود و خود مسمّی «اسم» نامیده میشود. به تعبیر کاشانی:
«الاسم باصطلاحهم لیس هو اللفظ بل هو ذات المسمّی باعتبار صفهٔ وجودیهٔ کالعلیم و القدیر او عدمیهٔ کالقدّوس و السّلام» [۱۵] ؛
«اسم در اصطلاح عرفا لفظ نیست، بلکه ذات مسما است همراه با اعتبار صفتی وجودی مانند علیم و قدیر، یا عدمی مانند قدوس و سلام».
مراد از صفت، کمال وجودی است، اگرچه صفت عدمی باشد، زیرا عدم و سلب در مورد خداوند سلبِ سلب است. مثلاً مرکب نبودن، یعنی بسیط بودن و مرئی نبودن، یعنی مجرّد بودن.
بر این اساس، همهٔ موجودات اسامی حق تعالی هستند، زیرا ذات مطلق است که به همراه وصفی از اوصاف در هر موجودی ظهور خاصی دارد. البته همانگونه که موجودات همسان نیستند، اسامی حق نیز یکسان نمیباشند، بلکه برخی ذاتیاند و برخی فعلی، بعضی جمالیاند و بعضی جلالی، پارهای کلیاند و پارهای دیگر جزئی و همینطور ... .
تفسیر دیگری دربارهٔ اسم از ابن عربی نقل شده که به ظاهر با تفسیر فوق فرق دارد و آن این است:
«الاسم، الحاکمُ علی حال العبد فی الوقت من الاسماء الالهیهٔ»[۱۶]؛
«اسم همان نام الهی حاکم بر حال عبد در زمان است».
ولی با دقّت روشن میشود که میان این دو تفسیر فرقی نیست، زیرا سالک در هر درجه از سلوک با اسمی از اسماء الهی متّحد و به آن متحقق میگردد و قهراً در تحت سیطرهٔ حکم آن اسم واقع میشود تا در پایان سلوک در ام أئمهٔ الاسماء یعنی الله فانی شود و بدان متحقق گردد.
از منازل سلوک الی الله در کتب اهل معرفت تعبیرات گوناگونی است، مانند:
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچهایم
باید ببینیم آیا این تعابیر گوناگون از یک حقیقت حکایت میکنند یا از چند حقیقت؟
به نظر میرسد تعبیرات صحیح گوناگونی که در کتابهای اهل معرفت آمده، همه بیانگر یک حقیقت است. این حقیقت جهات و ابعاد گوناگونی دارد و هریک از این تعبیرات نمایانگر یکی از ابعاد آن است. برای روشن شدن این مدّعا بحث را در ضمن چند مطلب پی میگیریم.
ابتدا باید بین «مقامات» سلوک با مشابهاتش فرق بگذاریم. مثلاً «رضا» از مقامات عالی سلوک است، ولی «شطح مغلوب» از مقامات سلوک نیست. شطح به تعبیر کاشانی یعنی:
«کلام علیه رائحهٔ الرعونهٔ و الدعوی کقول بعضهم: انا الفاعل فی هذا العالم»[۲۰]؛
«شطح یعنی سخنی که بوی انانیت میدهد و (سالکی که مغلوب حال خویش شده است) او را بر زبان جاری میسازد مثلاً میگوید: «در این عالم من همهکاره هستم».
سالک قوی سالکی است که قویترین حالات، او را از راه به در نبرد و تحمّلش را نستاند.
خداوند متعال عین «هستی مطلق» است و بدین جهت از «وحدت شخصی» برخوردار است و وجود دیگری را در کنار خود برنمیتابد.
غیرتش غیر در جهان نگذاشت
لاجرم عین جمله اشیا شد [۲۲]
این هستی واحد بینهایت دارای یک فیض اطلاقی است که ظهور اوست. از این فیض اطلاقی در عرفان با بیش از ۹۰ عبارت تعبیر میشود که هر یک حیثیتی از حیثیات او را بیان میکند، همانند نَفَس رحمانی، وجود منبسط (وجود در این اصطلاح وجود مجازی و به معنای ظهور و نمود است)، رَقّ منشور، حقّ مخلوق به و ... . این فیض اطلاقی، خودْ مشکک است و از مراتب گوناگون تشکیل شده است، البته این مراتب بر اساس تشکیک نه تنها به وحدت او لطمهای نمیزند که وحدتش را تاکید میکند. هرم این فیض اطلاقی به صورت زیر ترسیم میشود [۲۳]:
ذات الهی از محدودهٔ عقل حکیم و شهود عارف بیرون است.
برو این دام بر مرغ دگر نه
که عنقا را بـلند است آشیانه
(دیوان حافظ.)
عنقا شکار کس نشود دام باز گیر
کانجا همیشه باد به دست است دام را
(دیوان حافظ.)
و فقط «فناء» در آن بارگاه بار مییابد.
بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
(دیوان حافظ.)
ولی فیض اطلاقی چون مشکّک است، همچون بت عیاری است که هر لحظه به شکلی درمیآید. فی السماء سماء و فی الارض ارض؛ «در آسمان به شکل آسمان است و در زمین به شکل زمین».
سلوک سالک از آغاز تا پایان در مراتب این فیض اطلاقی صورت میپذیرد، البته از دریچهٔ نفس و وجود خود. مَسلَک سالک خود اوست و نه بیرون او و هر کس از دریچهٔ «عین ثابت» خود به حق میرسد. خداوند میفرماید:
«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیکُمْ أَنْفُسَکُمْ لا یضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیتُمْ» [۲۴].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید «خود» را محکم چنگ زنید که اگر شما هدایت یابید، گمراهان به شما زیان نزنند».
از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم روایت شده:
«الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق» [۲۵]؛
«راهها به سوی خدا به شمار خلائق یا نَفَسهای آنهاست».
انسان دارای «لطایف سبع» یعنی «لایههای هفتگانه» است و هر لطیفهای از او مناسب با عالمی از عوالم یعنی مرتبهای از مراتب «فیض منبسط» است، بلکه در آن مرتبه واقع است. از این مراتب به عوالم، نشآت و حضرات هم تعبیر میشود. انسان باید با قدم مجاهده از راه لطایف خود مراتب فیض را بپیماید تا به سرمنزل مقصود برسد.
از آنجا که بُراق سیر سالک در این مراتب عشق است، میتوان این مراتب را «هفت شهر عشق» و مانند آن نامید. البته در مراحل پایانی سلوک، برقِ غیرتِ محبوب، این بُراق را میسوزاند و بدین جهت این تسمیه را باید به حساب «غالب» گذاشت [۲۶].
شریعت در این راه «هادی» و «حادی» انسان به سرمنزل مقصود است و هدایت در اینجا به معنای «ایصال الی المطلوب» است و نه «ارائهٔ طریق». مگر نه این است که باطن شریعت طریقت است و پایان طریقت حقیقت. پس میتوان سیر سالک را سفر در باطن «درجات شریعت» و «مراتب ایمان» نامید.
هر چه در عوالم از مظاهر تحقّق دارد، اسم الهی است و سالک در اسماء الهی سفر میکند تا به «اسم اعظم» نائل گردد و بدین وسیله «شاهد وصل» را در آغوش کشد.
سالک تا وقتی به فنای کامل (فناء عن الفنائین) نرسیده است، با ظهورات و «نمودها» سرو کار دارد. نمود، بود نیست. صورتِ در آینه، صاحب صورت نیست و به همین جهت این ظهورات با اینکه ظهور حقاند، برای ما حجاب اویند و سالک باید حجابهای خویش را بدرد تا به حرم امن الهی رسیده و در آن به سر برد.
در مناجات شعبانیه میخوانیم:
«إِلَهِی هَبْ لِی کَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَیکَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیاءِ نَظَرِهَا إِلَیکَ حَتَّی تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَی مَعْدِنِ الْعَظَمَهٔ وَ تَصِیرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَهٔ بِعِزِّ قُدْسِکَ»؛
«خدایا! بالاترین درجهٔ انقطاع به سوی خودت را ارزانیام دار و چشمان قلوبمان را به روشنی نگریستن به سویت منوّر گردان تا چشمان قلوب حجابهای نور را دریده به کان عظمت برسند و جانهای ما به مقام قدس تو که بس عزیز است آویخته گردد».
البته باید دانست که:
اولا: خدا حجاب ندارد، او نور السموات و الارض است و این انسان است که در حجاب است لذا در قرآن با تعبیر لطیف
«فَکَشَفْنَا عَنْکَ غِطَاءَکَ» [۲۷].
«ما حجاب و پردهٔ تو را از تو برگرفتیم»
حجاب را به انسان استناد داده است. خفای خدا و حجاب او از شدّت ظهور اوست.
در دعاها و روایات به این حقیقت زیاد تصریح شده همانند:
«...لِأَنَّکَ لَا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِکَ إِلَّا أَنْ تَحْجُبَهُمُ الاعمال [الْآمَال] دُونَک» [۲۸]؛
«تو ای خداوند از آفریدههایت پوشیده نخواهی بود، جز آنکه کارهایشان [آرزوهایشان] در حجابشان قرار دهد».
یار بیپرده از در و دیوار
در تجلّی است یا اولوالابصار
(ترجیعبند معروف هاتف اصفهانی.)
به تعبیر بلند سالار شهیدان حسین بن علی علیهما السلام در دعای عرفه:
«... أَ یکُونُ لِغَیرِکَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَیسَ لَکَ حَتَّی یکُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَکَ مَتَی غِبْتَ حَتَّی تَحْتَاجَ إِلَی دَلِیلٍ یدُلُّ عَلَیکَ» [۲۹]؛«آیا موجودی بیش از تو ظهور دارد که بخواهد تو را ظاهر سازد؟ چه زمان پنهان گشتهای تا نیازمند دلیلی باشی که بر تو راهنما باشد».
کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را؟
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
(دیوان فروغی بسطامی، غزل نخست.)
البته این ممکن است که ما از خدا در حجاب باشیم و او بیحجاب، زیرا اضافه متخالفهٔ الاطراف است نه متوافقهٔ الاطراف [۳۰]. چنانچه ما از خدا دوریم.
«أُولَئِکَ ینَادَوْنَ مِنْ مَکَانٍ بَعِیدٍ» [۳۱].
«آنان از جایگاهی دور صدا میشوند».
و او به ما نزدیک.
«وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ» [۳۲].
«او به شما از رگ گردنتان نزدیکتر است».
ثانیاً: اصل تحقق حجاب بین انسان و خدا ضروری است، زیرا نبودن حجاب یا به این معناست که خداوند فیض اطلاقی مشکّک نداشته باشد که این برگشتش به انکار فیاضیت علی الاطلاق پروردگار است. نعوذ بالله منه و یا به این معناست که خداوند انسان نیافریند که این به معنای خالی بودن «حرکت حبّی ایجادی» از غایت است که چنین فرضی محال است و یا به این معناست که انسان به اسفل سافلین هبوط نکند که در این صورت نیز باز هم لازم میآید که حرکت حبّی ایجادی خالی از غایت باشد. توضیح این بخش بحث را طولانی میسازد.
۱ـ هر درجه از درجات سلوک «منزل» است که سالک پس از مدتی مجاهده به آن میرسد و به استراحت نسبی میپردازد و عازم سیر به منازل بعدی میگردد.
۲ـ هر درجه از درجات سلوک «مقطع» است که سالک آن را پیموده و پشت سر میگذارد.
۳ـ هر درجه از درجات سلوک «مقام» است که سالک در آن اقامت موقت دارد، و این اقامت برای کامل ادا کردن حقّ آن مقام است [۳۳] و سپس به صعود خویش در هرم فیض ادامه میدهد. البته اگر اقامت تحقق پیدا نکند و فقط سالک «استطلاع» از آن درجه پیدا کند و به صورت حالی گذرا بدان متحقق گردد و سپس به مقام پایین «تنزّل» کند، مقام نامیده نمیشود و همین سرّ «ملکات» نامیدن مقامات سلوکی است. (در گذشته تطبیق ملکه بر مقام مورد نقد قرار گرفت).
۴ـ هر درجه از درجات سلوک «عالَم» است: البته عوالم کلی منحصر در چند عالم بیش نیست، اما هر درجه از سلوک عالمی جزئی است. قناعت عالمی است، توکل عالمی است، تسلیم عالمی است، رضا عالمی است و ... . سالک با کشف عوالم در سلوک چه بسا دچار وحشت میشود که در این صورت باید نترسیده و با خدا انس بگیرد، چنانکه سالار شهیدان حسین بن علی علیهما السلام فرمود:
«أَنْتَ الْمُونِسُ لَهُمْ حَیثُ أَوْحَشَتْهُمُ الْعَوَالِمُ»[۳۴]؛
«تو مونس دوستدارانِ خویشی، آنگاه که عوالم آنان را به وحشت اندازد».
۵ـ هر درجه از درجات سلوک «مرتبهای از مراتب نفس» و «شهری از شهرهای عشق» است که سالک در آن سفر میکند و به سیاحت میپردازد تا به معرفت حقیقت نفس خویش نائل میآید و بدان وسیله به معرفت پروردگار میرسد که
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه»[۳۵]؛
«هر کس نفس خویش را شناخت، پروردگارش را میشناسد»
و از اینرو علی صلواةالله علیه فرمود:
«أنفَعَ المَعارِف مَعرِفَهٔ النَّفس»[۳۶]؛
«معرفت نفس از همهٔ معرفتها و شناختها نافعتر است».
مراتب هفتگانهٔ نفس که گاه بر هفت شهر عشق تطبیق شده[۳۷] عبارت است از: طبع، نفس، قلب، روح، سرّ، خفی و اخفی.تفسیر اینها پس از این میآید.
۶ـ هر درجه از درجات سلوک درجهای از درجات «باطنِ شریعت» یعنی طریقت است. شریعتِ انبیا محصول کشف آنان است. شریعت اسلام در کتب اهل معرفت «کشف اتمّ محمدی» نام گرفته است. پیامبر که رفرفسوار «معراج» و قافلهسالار راه خداست، به عنوان بهترین ارمغانِ «معراجِ» خویش، شریعت حنیفیه بیضاء سهلهٔ[۳۸] محمدی را که بهترین شرع و منهاج رسیدن به حق تعالی است به جامعهٔ بشریت ارزانی داشته و بدین وسیله بالاترین منّت را ـ مانند خداوند ـ برگردن آنان گذاشته است.
«لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولا مِنْ أَنْفُسِهِمْ یتْلُو عَلَیهِمْ آیاتِهِ وَیزَکِّیهِمْ وَیعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهٔ وَإِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ»[۳۹].
«هر آینه خدا بر مؤمنان منت نهاد که در میانشان پیامبری از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنان بخواند و آنان را تطهیر کرده و کتاب و حکمت را تعلیمشان کند. قطعاً آنان پیش از آن در گمراهی آشکاری به سر میبردند».
با این دید، شریعت ارج دیگری مییابد و در مقام شایستهٔ خویش مینشیند. بسیار فرق است میان کسی که بر اساس نگرش فقهی واجبات و محرّمات را با نگرش «تکلیفات الزامیه» لازم الاجراء بداند و مستحبات و مکروهات را با حربهٔ
«کلّ مستحب یجوز ترکه و کل مکروه یجوز فعله»؛«هر عمل مستحبی ترکش جایز و هر کار مکروهی انجامش جایز است» از ارزش واقعی بیندازد و میان کسی که سالکانه و عارفانه و عاشقانه حدیث قرب نوافل[۴۰] را نصب العین قرار دهد و از به جا آوردن مستحبات و ترک مکروهات لقای حق تعالی را بجوید.
باری، با عمل به دستورات شرع مقدس همراه با اخلاص است که سالک پیش میرود و به حق میرسد. علامه طباطبایی در رسالهٔ ولایت مینویسد:
«اعراض از ریاضات شرعی و پرداختن به ریاضات غیر شرعی در حقیقت رجوع از کار مشکل به کار آسان است»[۴۱].
راستی چه ریاضتی مشکلتر و جانفرساتر از عمل به دستورات دینی وجود دارد؟!
عارف کمنظیر مرحوم حاج ملا حسینقلی همدانی در نامهای مینویسد:
«مخفی نماند بر برادران دینی که به جز التزام به شرع شریف در تمام حرکات و سکنات و تکلّمات و لحظات و غیرها راهی به قرب حضرت ملک الملوک جل جلاله نیست و به خرافات ذوقیه راه رفتن لا یوجب الا بُعداً ... بناءً علی هذا باید مقدّم بدارد شرع شریف را و اهتمام نماید هرچه در شرع شریف اهتمام به آن شده است»[۴۲].
۷ـ هر درجه از درجات سلوک «اسمی از اسماء الهی» است که سالک با تحقق به هر یک از آنها آمادگی ارتفاع درجه و تحقق به اسم کلیتر را پیدا میکند. تا به «اسم اعظم» رسیده و با تحقق بدان از اسم و رسم بگذرد و جان در طبق اخلاص گذاشته به جانان بخشد. در روایت معتبر از رسول خاتم آمده است که:
«إِنَّ لِلَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی تِسْعَهٔ وَ تِسْعِینَ اسْماً ـ مِائَهٔ إِلَّا وَاحِداً ـ مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ الْجَنَّهٔ»[۴۳]؛
«خدای را ۹۹ اسم است که هرکس آنها را شماره کند و بدانها متحقق گردد به بهشت وارد میشود».
مراد از احصا به قرینهٔ روایات دیگر که در آنها «من تخلّق بها» وارد شده تحقّق به نامهای الهی و مظهر آنها شدن است[۴۴]. این بحث را با یادی از اسماء الهی به پایان بردیم تا «ختامه مسک» باشد.
تعداد منازل
برخی از اهل فن تعداد منازل راه را بینهایت دانستهاند و برخی برای آن عدد ذکر کردهاند که این دسته هم آرای گوناگونی دارند. برخی عرفا در شمارش منازل راه عدد مخصوصی را مانند عدد ۷ و ۱۰ و ۷۰ بیان کردهاند، سپس برای ساختن معدود به تلاش پرداختهاند. برخی گمان کردهاند عدد منازل راه حتماً باید فرد باشد و به روایتی نیز تمسک کردهاند.
محدود کردن منازل راه در عددی خاص، ذوقی است نه عقلی. چنانکه در ۲ کتاب خواجه عبدالله انصاری قابل مشاهده است. همچنین خواجه در منازل السائرین هر منزل را به سه درجۀ عامه، خاصه و خاصۀ الخاصه تسلیم میکند.
خلاصۀ نظر نویسنده
۱. شناخت دقیق و کامل منازل سفر وابسته به شناخت مراتب فیض الهی، حالات عمومی سالک در این مراتب، آفات عمومی سلوک در این مراتب و اعمالی که توسط سالک باید انجام گیرد، میباشد.
۲. در جهانشناسی عارف مراتب فیض اطلاقی ۷ مرتبه است. به این ترتیب از بالا: احدیت ذاتیه، احدیت، واحدیت، اعیان ثابته (حضرت علمیه)، عالم عقل، عالم مثال و عالم ماده. ۴ مرتبۀ نخست در فیض اقدس و ۳ مرتبۀ آخر در فیض مقدس واقعاند.
۳. به نظر آقا علی مدرس زنوزی، سالک به مقام واحدیت هم بار نمییابد، چه رسد به مقامات بالاتر.
۴. چون از حالات سالک در مراتب برین فیض (فیض اقدس) دقیقاً خبر نداریم، مراتب سلوک را در مراتب پایانی، بر اساس سه مقام کلی توحید افعالی، توحید اسمائی و توحید ذاتی بیان کردیم.
۵. اگرچه پارهای مراتب فیض اقدس، مقصد سفر به حساب میآید، اما برای تتمیم بحث، در بحث منازل سفر یاد شد.
احکام عمومی منازل راه خدا
۱. هر یک از مقامات در جمیع مقامات حضور دارد
از آنجا که فیض اطلاقی حق تشکیکی است و لازمۀ تشکیک حضور امر مورد تشکیک در همۀ موارد است، هر یک از مقامات در جمیع مقامات حضور دارد، در مراتب بالا حقیقت (مرتبۀ عالی) آن و در مراتب پایین رقیقت (مرتبۀ نازله) آن. کاشانی ترتیب این مقامات و قرار گرفتن برخی از آنها زیر بعضی دیگر را به ترتیب انواع و اجناس همانند کرده که بالایی صورتی در زیرین دارد و مرتبۀ پایین رتبه و درجهای در مرتبۀ بالاتر دارد، نه مانند پلههای نردبان که اگر کسی بر پلۀ بالاتر باشد، دیگر بر پلۀ پایینتر نیست.
۲. رعایت حکم هر یک از منازل راه الزامی است
بر اساس تشکیکی بودن فیض اطلاقی حق، هر یک از منازل راه و مراتب سلوک حکمی دارد که رعایت آن لازم است، مثلاً ممکن است امری در مرتبهای بر سالک واجب باشد و در مرتبۀ دیگر مکروه و یا حتی حرام. به همین دلیل، یکی از دلایل نیاز به استاد کامل همین رعایت احکام خاص هر منزل است.
۳. طفره محال است
مراتب سلوک مانند ساعات شبانهروز است، تا ساعات اولیه نگذرد، نوبت به ساعات پایانی نمیرسد. سالک برای اقامت در مراحل بالاتر حتماً باید مراحل پایینتر را طی کند.
۴. ادراک برخی از خصوصیات مرتبۀ فوق به صورت «حال» ممکن است
اگرچه در شمارۀ پیشین گفتیم که طفره محال است، اما اگر اطلاع سالک از مراتب بالاتر به صورت «حال» باشد نه «مقام»، امکانپذیر است.
۵. اطلاع و کشف اجمالی برای عبور از هر عالم کافی است
برای عبور از یک عالم اطلاع از همۀ آثار و خصوصیات آن لازم نیست، مانند اینکه سالکی از عالم مثال عبور کند، در حالی که فقط در خواب بعضی از امور مثالی برای او کشف شده باشد. (یعنی مکاشفات صوری ملکوتی به طور مفصل برای او حاصل نشده باشد).
۶. اصلاح هر مرتبه تنها با راهیابی به مرتبۀ بالاتر ممکن است
سالک گاهی از حالی به حال برتر منتقل میشود و سپس از آن مقام برتر بر مقام قبلی خویش اشراف پیدا کرده و آن را اصلاح میکند. البته از دیدگاه جنید این امر در حد وقوع گه گاهی است، اما از نظر خواجه عبدالله انصاری در حد ضرورت است.
۷. تصحیح نهایات سلوک متوقف بر تصحیح بدایات آن است
خواجه عبدالله انصاری در منازل السائرین میگوید که همۀ علمای عرفان اتفاق نظر دارند بر اینکه مراتب پایانی سلوک فقط با تصحیح مراتب آغازین، تصحیح میشود، مانند ساختمانی که جز بر پایه برپا نمیگردد. تصحیح بدایات عبارت است از برپا داشتن و امتثال فرمان الهی با شهود و اخلاص، بزرگ شمردن نهی الهی، دوری جستن از هرچه مایۀ تشویش دل است و ... .
۸. برخی مقامات با همۀ مراتب و مقامات قابل جمع هستند
پیشتر گفته شد به خاطر تشکیکی بودن فیض اطلاقی حق همۀ مقامات در همۀ مراتب حضور دارند، اما این حضور در مورد برخی از مقامات روشنتر و مؤکدتر است، مانند مراقبه. البته در برخی از کتب عرفانی مراقبه به عنوان مقامی در کنار سایر مقامات یاد شده، اما از دید اهل فن مراقبه معنای عامی دارد که با همۀ مراتب جمع میشود و در هر مرتبه معنای خاص خود را دارد.
۹. تفاوت سالک مجذوب با مجذوب سالک
الف. کاشانی در شرح منازل السائرین تفاوت این دو را طوری طرح میکند که گویا سالک مجذوب ابتدا سلوک میکند و سپس جذبه او را میرباید و به کمال میرسد، اما مجذوب سالک برعکس. نقدی که بر این قول وارد است «بطلان طفره» است، پس باید گفت این تعبیر یا غلط است یا مسامحهآمیز.
ب. شیخ نجمالدین رازی در مرصاد العباد بر این نظر است که هر دو (سالک مجذوب و مجذوب سالک) هم سلوک دارند و هم جذبه، البته سلوک سالک آهسته است و سلوک مجذوب با تعجیل و راهنمای سفر فقط از میان سالکان مجذوب است و نه مجذوبان سالک.
ج. کاشانی در اصطلاحات الصوفیه در تعریف مجذوب گفته، مجذوب کسی است که خداوند او را برای خویش ساخته و پرداخته و لذا او با عطایای خدادادی به همۀ مقامات بدون رنج راه رسیده است.
باید دانست که تعداد مجذوبان سالک بسیار اندک است و از آنجا که سالک مجذوب از مجذوب سالک قویتر است و قدرت دستگیری و راهنمایی سفر را دارد، نباید به امید جذبۀ ابتدایی، سلوک را به تأخیر انداخت. نکتۀ دیگر اینکه سالک مجذوب هم از همان ابتدا با جذبه راه را شروع کرده، اما میپندارد خود راه را میپیماید و هنگامی که میخواهد از خود بگذرد، شهوداً میفهمد:
تا که از جانب معشوق نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره بهجایی نرسد
۱۰. تشابه آغاز و انجام سلوک
کاشانی در شرح منازل میگوید: هرچه در پایان است، صورتی در آغاز دارد، جز اینکه میان صورت پایانی و آغازین فاصله بسیار است، زیرا سالک مبتدی هر آنچه میکند «خود» میکند و عارف کامل هر آنچه میکند، «خدا» میکند.
۱۱. اشتراک سالکان در مقامات اصلی و تفاوتشان در مقامات فرعی است.
برخی سالکان به سوی برخی مقامات میل نمیکنند، به دلیل ویژگی خاصی که در استعداد آنهاست و برخی دیگر به همین دلیل در برخی مقامات درنگ نمیکنند و مقاماتی که در کتب عرفانی ذکر شده، حال سالکی است که در استعداد متوسط و در فطرت تام باشد.
۱۲. انواع سقوط سالک
همانگونه که صعود سالک یا با تعجیل است (جذبه) و یا به صورت عادی (سلوک)، سقوط سالک هم که استدراج نامیده میشود، گاه با تعجیل است و گاه تدریجی که بستگی به علت سقوط دارد و نکتۀ مهم آن است که قسم دوم پرخطرتر است، زیرا سالک در اغلب مواقع متوجه عقبگرد خود نیست.
مطالب مرتبط: موت اختیاری، کشف و شهود.
۱. شرح منازل السائرین کاشانی، ص۱۸. معنای این اصطلاحات خواهد آمد.
۲. مغالطه «اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات» در اصل، در جایی است که به جای جزء حقیقی یک قضیه امر مشتبه دیگری گذاشته شود، مثل عارض و معروض، لازم یا ملزومِ آن. مثل اینکه بگوییم: «این جسم روشن است»، در حالی که باید بگوییم: «رنگ این جسم روشن است».
۳. شیخ محمود شبستری، گلشن راز
۴. بحارالانوار، ج۲۵، ص۲۰۵.
۵. استاد از مرحوم سید جمال نقل میکرد:
«در نجف حالی به من دست داد که میدیدم همه عالم از من هستی میگیرد. در و دیوار، مردم، کوچه و بازار همه و همه را من هستی میبخشم و چون از نظر علمی میدانستم این حال خطاست و خالق خداست، بسیار ناراحت بودم. چندین بار به حرم امیرمؤمنان علیه السلام رفتم و عرض نیاز کردم، ولی حالم عوض نشد. تا اینکه پیاده به سمت حرم کاظمین علیهم السلام رفتم زمستان سردی بود و فرشهای کنار ضریح را جمع کرده بودند و سنگ مرمرها هم به شدّت سرد بود و من با حالی بسیار منقلب سر در آستان ضریح گذاشتم و آن قدر گریستم که سنگها تر شد و در همان حال سجده لطف کردند و آن حال را از من گرفتند و من دیدم که اصلاً پشیزی نیستم و از ذرّهای هم کمترم. من کجا و هستیبخشی کجا؟ باری، به نجف برگشتم. چند روزی گذشت روزی از حرم مولی امیرمؤمنان علیه السلام برمیگشتم که در میان راه حالتی توحیدی از طرف حضرت به من عنایت شد. این حال بسیار عالی و سنگین بود، در حدّی که مدّتی در کوچه روی زمین نشستم و قادر به حرکت نبودم و معلوم شد عنایت علی صلواةالله علیه از عنایت فرزندانش بیشتر است».
استاد افزود:
«البته این حالات مربوط به مراحل پایانی سلوک مرحوم گلپایگانی بوده است و در اواخر عمر از آن مرحوم حالاتی دیده میشد که از رسیدن ایشان به کمال حکایت داشت».
رحمة الله علیهما رحمی واسعی.
این داستان را استاد در معاد شناسی، ج۹، ص۱۱۸ ذکر کردهاند، البته من بر اساس شنیدهام از استاد نقل کردم.
۶. اصطلاحات الصوفیة کاشانی، صص۸۷ و ۸۸ .
۷. معجم المصطلحات الصوفیة، ص۱۶۶.
۸. اسفار، ج۴، ص۱۱۱.
۹. اسفار، ج۴، ص۱۱۱.
۱۰. سیر و سلوک منسوب به علامه بحرالعلوم، ص ۲۳ (پاورقی).
۱۱. شرح منازل السائرین کاشانی، ص۱۴.
۱۲. سیر و سلوک منسوب به علامه بحرالعلوم، ص ۲۳ (پاورقی).
۱۳. معجم المصطلحات الصوفیة، ص۷۳.
۱۴. کون در عرفان به ماسوی الله گفته میشود.
۱۵. اصطلاحات الصوفیة کاشانی، ص۲۸.
۱۶. معجم المصطلحات الصوفیة، ص۴۲.
۱۷. اسفار، ج۴، ص۱۱۱.
۱۸. لب اللباب، ص۹۹؛ آشنایی با علوم اسلامی شهید مطهری، بخش عرفان، درس۲.
۱۹. اسفار، ج۱، ص۱۴. حاشیه مرحوم آقا محمدرضا قمشهای؛ رسالة سیر و سلوک منسوب به مرحوم بحرالعلوم نیز بر همین اساس نگارش یافته است.
۲۰. منازل السائرین کاشانی، ص۱۸.
۲۱. جایگاه این بخش از بحث عرفان نظری است و به همین جهت مطلب کمی سنگین است.
۲۲. دیوان عراقی.
۲۳. در مورد توضیح بیشتر این نمودار و نمودارهای مشابهش، ر. ک: معادشناسی استاد، ج۶، ص۲۰۰؛ هرم هستی، شیخ مهدی حائری، ص۱۷۵؛ نگرش سیستمی به دین، عبدالحمید واسطی، صص۶۸ و ۶۹.
۲۴. مائده/۱۰۵.
۲۵. جامع الاسرار، سید حیدر آملی، ص۱۲۱؛ بحارالانوار، ج۶۴، ص۱۳۷.
۲۶. در فصل مرکب سفر توضیح بیشتری داده شد.
۲۷. ق/۲۲
۲۸. مفاتیح الجنان، دعای ابوحمزه ثمالی.
۲۹. مفاتیح الجنان، دعای عرفة امام حسین علیهم السلام.
۳۰. نسبت بین دو شیء گاه همانند است مانند برادری و گاه ناهمانند مانند پدری و فرزندی. اولی را متوافقی الاطراف و دومی را متخالفی الاطراف مینامند.
۳۱. فصلت/۴۴.
۳۲. ق/۱۶.
۳۳. شرح منازل السائرین کاشانی، ص۱۴.
۳۴. مفاتیح الجنان، دعای عرفه.
۳۵. غررالحکم.
۳۶. همان.
۳۷. حاج شیخ محمدتقی آملی، درر الفوائد، ص۱۳۱.
۳۸. حنیفیه یعنی حق محور؛ بیضاء، یعنی شفاف و روشن و نورانی؛ سهله، یعنی آسان.
۳۹. آل عمران/۱۶۴.
۴۰. حدیث قرب نوافل را پیش از این توضیح دادیم.
۴۱. آغازِ رسالی الولایه.
۴۲. تذکرة المتقین، ص۱۹۰.
۴۳. سیر و سلوک منسوب به علامه بحر العلوم، ص۱۳۰ (پاورقی)، به نقل از توحید و خصال شیخ صدوق.
۴۴. استاد حسن زاده، هزار و یک نکته، نکته ۱۳۱.
مقدماتِ بحث
۱. برخی منازل راه خدا را بینهایت دانستهاند [۱] و بعضی برای آن عدد بیان کردهاند. به نظر میرسد بینهایت دانستن مقامات به اعتبار پایانناپذیر بودن برخی اسفار چهارگانه سالک همانند سفر دوم (من الحق فی الحق) است و ذکر عدد به اعتبار پایانپذیری برخی دیگر از اسفار همانند سفر اول.
آنان که برای منازل راه عدد گفتهاند، آرای گوناگونی دارند، هم در عدد و هم در معدود.
۲. به نظر میرسد که برخی عارفان در شمارش منازل راه عدد مخصوصی را همانند عدد ۷ و ۱۰ و ۷۰ و ۱۰۰ و ... در نظر گرفته و سپس برای ساختن معدود به تلاش پرداخته و دست به کار شدهاند. اینگونه عملکرد خالی از تکلّف به نظر نمیرسد که ما به نمونههایی از این تکلفات پس از این اشاره میکنیم. فرق است میان شاعری که قافیهها را در دست میگیرد و بر اساس آنها شعر میسازد و میان شاعری که شعر بیاختیار با قوافی گوناگون بر ذهن و زبان و قلمش جاری میشود و سپس به بررسی قوافی میپردازد.
۳. حصر و محدود کردن مقاماتِ راه در برخی اعداد، استقرایی و ذوقی است و عقلی و دائر بین نفی و اثبات نیست و به همین دلیل، قابل افزایش و یا کاهش میباشد. به همین جهت میبینیم عارفی همانند خواجه عبدالله انصاری دو کتاب [۲] دربارۀ منازل السائرین مینویسد که یکی به عربی و با همین نام است و دیگری به فارسی است و با نام صد میدان است و در هر یک ۱۰۰ منزل ذکر میکند، چنانکه خواهد آمد، ولی با تفاوت در ترتیب و در برخی منازل. بر همین اساس میتوان با رعایت موازین، اعداد و معدوداتی در این زمینه افزود.
۴. برخی گمان کردهاند که عدد منازل راه خدا حتماً باید فرد باشد، زیرا به تعبیر روایات:
«إِنَّ اللَّهَ وَتْرٌ یحِبُّ الْوَتْر» [۳]؛
«خدا یگانه است و فرد را دوست دارد».
این بیانی است ذوقی و نه برهانی، زیرا در برخی موارد خداوند زوج را در نظر گرفته است همانند:
«وَ مِنْ کُلِّ شَیءٍ خَلَقْنا زَوْجَین» [۴]؛
«از هر چیز ما دو زوج آفریدیم» یا
«...إِنَّ عِدَّۀ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْرا» [۵]؛
«شمار ماهها در نزد پروردگار ۱۲ ماه است» و ... .
۵. شاید بالاترین عددی که میتوان دربارۀ منازل راه برای آن «معدود» جست عدد ۱۰۰۰ است. به دیگر سخن، برخی از اعداد پیشنهادی دربارۀ منازل راه، معدود ندارد و یا اینکه ما بدان دست نیافتهایم همانند عدد ۷۰،۰۰۰.
۶. برخی از نکات که در ضمن تبیین منازل سفر گفته شده، میتواند به عنوان قواعدی کلّی در تعداد منازل نقش داشته باشد. به برخی اشاره میکنیم:
۷. سالک میتواند به خاطر خصوصیتی که در استعداد شخص اوست، دارای حالات و مقامات ویژۀ خود باشد. این حالات اختصاصی در ترتیب منازل سفر بیان نمیشود. ترتیبی که در منازل سلوک بیان میشود به تعبیر کاشانی
«حالُ المحبّ المتوسط فی درجات الاستعداد، التامّ بحسب الفطرۀ، الممنوّ بالموانع بحسب النشأۀ» [۶]؛
«حال محبّ و سالکی که در استعداد متوسط و به حسب فطرت کامل و مورد آزمایش به سبب موانع هر نشأه است، میباشد».
۸. عقاید مذهبی میتواند در ذکر پارهای از امور به عنوان «مقام سلوکی» تاثیر داشته باشد. مثلاً سماع صوفیانه ممکن است در نزد بعضی یکی از مقامات به حساب آید و در نزد بعضی دیگر مانع راه خدا و حرام دانسته شود. از همین رو چنانکه پیش از این گفته شد، مرحوم فیض کاشانی در کتاب المحجۀ البیضاء به جای بحث آداب سماع و وجد که غزالی در احیاء آورده است بحث آداب الشیعه و اخلاق الامامه را میآورد و چنین میگوید:
«لان السماع و الوجد لیسا من مذهب اهل البیت»[۷]؛
یعنی «سماع و وجد در مذهب اهل بیت وجود ندارند». گرچه، مرحوم ملا عبدالصمد همدانی در بحر المعارف تلاش کرده از روایات اهل بیت: شواهدی برای وَجْد ذکر کند[۸].
۹. آرای گوناگونی که در تعداد منازل گفته شده، لزوماً رودرروی یکدیگر نیستند و میتوان برخی از این تقسیمات را بر یکدیگر تطبیق داد.
۱. برخی تعداد منازل را یکی دانستهاند که به سه گروه تقسیم میشوند:
الف. منزل (حجاب) یکی است و آن «نفس» است. رفع حجاب را به یکی از سه مورد دانستهاند: ۱. شناخت نفس ۲. تزکیۀ نفس ۳. عبور از نفس.
ب. گروهی دیگر یک حجاب را دنیا یعنی ماسوی الله دانستهاند که شامل آخرت هم میشود.
ج. گروه سوم یک حجاب را انیت و هستی دانستهاند و رفع آن را به فنا در حق دانستهاند.
نقد مختصری از هر سه نظریه در متن ارائه شده است.
۲. برخی حجاب را منحصر در ۲ دانستهاند و با تعبیرات گوناگونی نظیر دنیا و آخرت، عالم شهود و عالم غیب، عالم خلق و عالم امر و ... مطرح کردهاند که سه نقد بر آنها وارد شده است.
۳. بعضی حجاب را سه عالم طبع، مثال و عقل دانستهاند و رفع آن را نیز به عبور از آنها دانستهاند.
در مقام نقد میگوییم از عالم عقل تا مقصد راه بسیار است و عجیب است که منزل یا حجاب دیگری بیان نشده، جدا از اینکه در این قول به درجات گوناگون عوالم سهگانه اشارهای نشده است. اجمال و اختصار در این مقام شایسته نیست.
۴. برخی گفتهاند: منازل راه ۴ منزل است: ترک دنیا، ترک عقبی، ترک مولی، ترک ترک.
دربارۀ ترک مولی و اینکه منظور از آن ترک حق متعال است، یا ترک خواست مولی، یا ترک استاد، احتمالاتی داده شده و سپس به نقد آنها اشارهای شده است. پیرامون ترک ترک باید گفت که کار بسیار مشکلی است و از کریوههای سخت سلوک به شمار میآید، زیرا با دقت فراوان سالک متوجه میشود که بالاخره غایت و مقصودی داشته، اگرچه آن غایت عبور از مراحل ضعف و رسیدن به کمال باشد.
البته چارۀ این مشکل چنانکه مرحوم قاضی در پاسخ علامه طباطبایی رحمهما الله فرمودهاند، روش احراق است، به این معنا که وقتی سالک کاملاً مطمئن شد که با این وجود طماع خویش هرگز نمیتواند از طمع، قطع طمع کند، خود را زبون و بیچاره یافته و امر خود را به خدا سپرده و از قطع طمع دست میکشد. این عجز و بیچارگی ریشۀ طمع را در وجود او سوزانده و او را پاکیزه میگرداند.
۵. برخی منازل راه را همان حَضَرات خمس دانستهاند. حضرات خمس سه تفسیر دارد که بنابر تفسیر مشهور عبارتند از:
حضرت واحدیت (عالم الوهیت)، عالم عقل، عالم مثال، عالم طبع، حضرت کون جامع (حقیقت انسان کامل).یکی از نقدهایی که بر این نظریه وارد است این است که چگونه حقیقت انسان کامل که خود عالمی از عوالم و حضرتی از حضرات است، حجاب خواهد بود؟
۶. برخی تعداد حجابها را به ۷ رساندهاند که بعضی از آنها منظور از حجابهای هفتگانه را عوالم هفتگانه دانستهاند. گروهی دیگری سماوات سبع را همان حجب سبع دانسته و دستۀ سومی مراتب هفتگانۀ ایمان را حجب سبع نامیدهاند که به هر کدام نقدی وارد است.
۷. برخی عوالم را با استفاده از روایتی که ده درجه برای ایمان ذکر میکند، ده عالم دانستهاند. در متن ابتدا به چند نکته از نکات محتوایی روایت اشاره شده و سپس به تحلیل این نظریه پرداخته شده است.
۸. علامه بحرالعلوم در رسالۀ سیر و سلوک که به ایشان منسوب است، منازل راه را ۱۲ منزل میداند. ایشان معتقد است سالک برای رسیدن به کمال باید یک اربعین در عالم خلوص سیر کند تا تمام استعدادات خلوص به مرحلۀ فعلیت برسد و برای رسیدن به خلوص باید عوالم دوازدهگانۀ پیش از آن را طی کند. از آنجا که ایشان یک عارف و فقیه شیعی بوده که بارها به محضر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف رسیده، نظریۀ ابتکاری ایشان مورد توجه عارفان پس از او در حوزۀ شیعی قرار گرفته است که در متن نیز به شکل نسبتاً تفصیلی به آن پرداخته شده است. ایشان با الهام از آیۀ ۲۰ سورۀ توبه عوالم را به چهار عالم اسلام، ایمان، هجرت و جهاد تقسیم میکند، سپس هر یک را به سه رتبۀ اصغر، اکبر و اعظم تقسیم کرده و از ضرب چهار عالم در سه رتبه ۱۲ عالم را نتیجه میگیرد. البته در مقام تفصیل عالم هجرت صغری و جهاد اصغر را حذف میکند و به جای این دو، پس از عالم جهاد اکبر و جهاد اعظم یک عالم فتح و ظفر اضافه مینمایند که فهرست آن عوالم همراه با توضیحی مختصر در متن آمده است. سپس ایرادهای چهارگانۀ شارح علامه نقل شده که تقریر آن به صورت منطقی چنین است:
آیا جهاد اصغر و هجرت صغری از عوالم راه هستند یا نه؟ اگر از عوالم هستند چرا جزء عوالم ذکر نشدهاند، حال آنکه عوالم بر یکدیگر مترتب هستند (یعنی تا اولی طی نشود، امکان رسیدن به دومی نیست) و بدون گذر از آن دو ادامۀ سلوک ناممکن است و اگر جهاد و هجرت اصغر جزء عوالم نیستند، آیا نمیتوان با تغییری در معنا، آنها را جزء عوالم قرار داد. دیگر این که بر فرض حذف این دو، عالم فتح و ظفر نمیتواند به عنوان مکمل عدد ۱۲ مطرح باشد.
برخی از ایرادهای شارح علامه قابل نقد است. مثلاً شارح علامه معتقد است هجرت و جهاد اصغر در حصول کمال مدخلیت تام دارند و کسی که در زمان ظهور یا غیبت این دو را انجام نداده باشد، گویی از همۀ مراتب کمال بهرهمند نخواهد بود. در مقام نقد این سخن میگوییم:
بر اصل تقسیمبندی مرحوم بحرالعلوم اشکالاتی است که به برخی از آنها اشاره میشود.
تذکر: باید پذیرفت که اگرچه اصل تقسیم علامه بحرالعلوم خالی از مناقشه نیست، امّا ایشان به دلیل جامعیت در علوم اسلامی در ذیل هر یک از عوالم دوازدهگانه شواهد فراوانی بیان کردهاند که مطالعۀ آنها بسیار مفید است.
۹. بعضی حجابهای راه را ۱۴ حجاب دانستهاند، ۷ حجاب ظلمانی و ۷ حجاب نورانی، آنها حجابهای ظلمانی را همان حجابهای زمینی و حجابهای نورانی را حجابهای آسمانی دانستهاند. در مقام نقد میگوییم نهایت توجیه برای این نظر است که هر یک از آسمانها را به عقلی از عقول مرتبط بدانیم، آنچنانکه مشائین میگویند و عبور از هر یک را همان ارتباط با عقل بالاتر تفسیر کنیم که این توجیه از نظر بنا و مبنا نادرست است.
۱۰. مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی در کتاب نفیس اوصاف الاشراف منازل راه خدا را به ۳۱ منزل رسانده است. خلاصۀ سخن ایشان چنین است.
هر انسانی که به احوال خویش نظر افکند و کاستیهای خود را ببیند، میل به کمال پیدا میکند. اهل طریقت حرکت از سوی نقص به کمال را سلوک میخوانند. ایشان ۶ چیز را لازمۀ حال چنین فردی میدانند و میگویند:
هرکس به این حرکت رغبت کند، شش چیز لازمۀ حال اوست. ۱. آغاز حرکت ۲. برطرف ساختن موانع حرکت ۳. حرکت (سیر و سلوک) ۴. احوال مقارن سلوک ۵. احوال پس از سلوک ۶. فنا در توحید.
این شش معنا را در شش باب ایراد میکنند جز باب آخر که کثرتپذیر نیست. (بنابراین تعداد منازل به سی و یک میرسد) در مقام نقد این قول میگوییم:
اولاً، نسبت دادن این رأی به خواجه نصیرالدین صحیح نیست، زیرا ایشان در جایی از کتاب تصریح به عالم یا منزل بودن تمامی این ۳۱ امر نکرده است .
و ثانیاً برخی از این امور مقام و منزل خاصی نیست، بلکه در همۀ مراتب حضور دارد مانند تقوی و مراقبه و برخی امور در جایگاه مناسب خویش ذکر نشدهاند، مانند توبه. البته به نقدهای دیگری نیز در متن اشاره شده است.
۱۱. بعضی حجابهای راه خدا را ۷۰ حجاب دانستهاند و به روایاتی از رسول خدا استناد کردهاند. در مقام نقد میتوان گفت:
اولاً عدد هفتاد در کلام عرب در دو معنای حقیقی و کنایی (کثرت) استفاده میشود. در پارهای از روایات احتمال معنای دوم قویتر است، بدین جهت نمیتوان این عدد را در کنار سایر ارقام به حساب آورد.
ثانیاً در این روایات حجب نورانی مطرح شده، نه مجموع حجب نورانی و ظلمانی.
ثالثاً: در چنین روایاتی (روایات حجب) عدد صد و هزار و ... هم گفته شده است.
۱۲. خواجه عبدالله انصاری در کتاب نفیس منازل السائرین، منازل راه را صد منزل دانسته است. خواجه ابتدا منازل را به ده بخش و سپس هر بخش را به ده باب تقسیم کرده است.
گروهی دیگر هم تعداد منازل را نود و نه یا صد منزل دانستهاند، البته به اعتبار اسمای الهی که در روایاتی نقل شده است، مانند این روایت که «همانا برای خداوند نود و نه اسم است، هر کس آنها را بشمارد (و به آنها متحقق گردد) به بهشت وارد میشود». ملا عبدالرزاق کاشانی شارح منازل السائرین خواجه عبدالله، تلاش فراوانی برای منطقی جلوه دادن صد باب کرده است. اما با اندک تأملی آشکار میگردد که نه حصر منازل عقلی است و نه ترتب آنها منطقی. نقد دیگر اینکه برخی از منازل، منزل بهخصوصی به حساب نمیآید، بلکه از آغاز تا پایان سلوک مطرح است، مانند مراقبه و ورع (این نقد قبلاً بر قول خواجه نصیرالدین طوسی هم وارد شد).
خواجه عبدالله برای هر یک از منازل صدگانه سه درجۀ عامه، خاصه و خاصۀ الخاصه قائل است، پس میتوانیم تعداد منازل به ۳۰۰ ارتقاء دهیم.
۱۳. برخی دیگر تعداد منازل را ۳۶۱ منزل شمردهاند (مطابق روایتی از امام صادق و به تعداد نامهای پروردگار).
۱۴. گروهی عدد ۷۰۰ را در نظر گرفتهاند. البته معدود مشخص نیست.
۱۵. بعضی حجاب راه را هزار حجاب دانستهاند، به تعداد اسمای هزارگانۀ خداوند همچون آنچه در دعای جوشن کبیر آمده، که میتوان از مدافعان این قول پرسید، گاهی در ادعیه یک معنا و مضمون با تعبیرات گوناگون آمده، آیا در چنین مواردی هر یک را منزلی جدا به حساب آوریم، یا نه؟
۱۶. از دیگر اقوال به ۱۰۰۱، دوازده هزار، هجده هزار، هفتاد هزار، صد هزار، ۳۶۰ هزار و یک میلیون هم میتوان اشاره کرد. در نقد و تحلیل چنین اقوالی میتوان گفت: اوّلاً، این اعداد غالباً کنایه از کثرت است و ثانیاً، گذر از هر منزل اگر یک روز هم طول بکشد، از مقدار عمر آدمی بیشتر است.
سالک در دوران سلوک خویش به وسیله اعمالی همچون ذکر و فکر در متن درجات ظهور اطلاقی خداوند، از راه وجود خویش، سیر میکند و در این سیر، متناسب با گذر از هر درجه، حالات و مقاماتی را تجربه کرده و با خطرات و آفاتی دست و پنجه نرم میکند. پس در این سیر چهار عنصر وجود دارد:
کشف دقیق این چهار عنصر ما را به «منازل سفر» به خوبی راهنمایی میکند.
توضیح
عارف جهانشناسی خاص خود را دارد. او در این جهانشناسی، ماسوی الله را که همان فیض اطلاقی خداوند است، به صورت هرمی تصویر میکند. این هرم فیض دارای درجاتی است، زیرا مشکک است. سلوک سالک در متن این درجات فرض میشود. درجات اصلی و کلّی این فیض زیاد نیست، اگرچه هر درجه خود دارای درجات فراوانی است. آنچه در اینجا مورد نظر ماست، همان درجات اصلی و کلّی است. نمودار هرم فیض اطلاقی خداوند چنین است:
البته اگر بخواهیم هرم را درست تصویر کنیم، باید آن را بر عکس رسم کنیم.
حالات و مقاماتی که در طول سفر برای سالک پیدا می شود دو گونهاند:
عمومی آنهاست که همه یا اغلب سالکان تجربه میکنند، همچون عشق و توحید افعالی و خصوصی به آن دسته اشاره دارد که فقط برخی از سالکان آنها را تجربه میکنند، همچون «به اختیار بسته شدن چشم در زمان نگاه غیر اختیاری به نامحرم» که در حالات بعضی سالکان گزارش شده است[۱۰].
آفات نیز چنیناند. یعنی برخی عمومی و دستهای خصوصی است. اعمال نیز به دو دستۀ عمومی و خصوصی قابل تقسیم است. اعمال عمومی را همۀ سالکان باید رعایت کنند، همچون اخلاص، ذکر، فکر، مراقبه، محاسبه و ... و اعمال خصوصی را تیرههای مختلف عارفان و یا حتی اشخاص مختلف اهل عرفان برای خود برمیگزینند و بدانها طی طریق میکنند. همچنین، اعمال از جهت دیگر به اعمالی که در طول سلوک مورد توجّهاند و اعمالی که در درجۀ خاصی و برای گذر کردن از آن، مورد توجه قرار میگیرند، قابل تقسیم است. این تقسیم در مورد آفات هم جاری است.
آنچه از اعمال، حالات و مقامات و آفات، برای شناخت منازل سفر، باید مورد بررسی قرار گیرد، بخش عمومی آنهاست، نه بخش خصوصی آنها. نیز، مقصود اعمالی است که متناسب با درجۀ سالک و برای گذر از آن درجه مورد عنایت است و نه همۀ اعمال سلوکی. به عبارت روشن: ما در هر درجه سلوکی باید بدانیم سالک (یعنی نوع سالکان و نه شخص یک سالک) اینک:
آنگاه اگر مجموع این درجات، حالات، آفات و اعمال را در کنار هم ببینیم، تصویر نسبتاً شفاف و صحیحی نسبت به منازل راه خدا خواهیم داشت.
به دیگر سخن:
بعضی منازل راه را بر اساس درجات هستی مجازی که همان فیض الهی است، تنظیم میکنند و بعضی بر اساس حالات و واردات و گروهی بر اساس اعمالی که سالک باید انجام دهد، همچون فکر در مرگ یا فکر در عدم [۱۲]، اما بهتر آن است که هر سه مورد توجه قرار گیرد بلکه هر چهار. یعنی آفات هر درجه هم مورد توجه باشد، تا حقیقت هر منزل از منازل راه از زوایای گوناگون روشن شود.
تاکنون نوشتاری که بحث را اینگونه مطرح و پیش برده باشد، دیده نشده است و به همین جهت نباید توقع داشت که این قلم بتواند به طور کامل از عهدۀ تبیین این نظر برآید. در عین حال تلاش میکند در حدّ وسع خویش نکتهای را فروگذار نکند.
این عالم با این نامها شناخته میشود: عالم مادّه، عالم مُلک، عالم طبع، عالم ناسوت، عالم شهادت یا شهادت مطلقه، عالم حس، عالم خلق، اظلم العوالم، عالم دنیا، عالم تضّاد، عالم حجب ظلمانیۀ نفسیه [۱۳]، عالم قیامت صغرای انفسیه [۱۴] . پارهای از این تعبیرات در بحث مبدأ سفر توضیح داده شد.
همۀ انسانها با این عالم آشنایند. در این عالم زاده میشوند و رشد میکنند و میمیرند. متأسفانه بیشترین تلاش بشر از گذشته تا کنون صرف شناخت این عالم شده است. او قدمهای بلندی هم در این زمینه برداشته است، اگرچه هنوز مجهولات فراوانی برای او وجود دارد.
در شناخت این عالَم، فلسفه و عرفان نیز علم تجربی را همراهی میکنند، اما با سه زاویۀ دید. علم تجربی وجود را همسنگ این عالم میپندارد. از دیدگاه او این عالم نه مَختم قوس نزول است و نه مبدأ قوس صعود. فلسفه، این عالم را به عنوان بخشی از هستی که نقش مهمی هم در مجموعه جهان هستی دارد به حساب میآورد. مثلاً این عالم را مایۀ دوام فیض میشمرد و میگوید:
«لولا التضاد لما دام الجود عن المبدء الجواد»
نگاه عرفان به این عالم در بحث مبدأ سفر گذشت.
سلوک سالک از عالم مادّه آغاز میشود. کیفیت این شروع در بحث مبدأ سفر و بحث موانع شروع سفر گذشت. اینک به برخی از کارهای سالک در این عالم اشاره میشود.
۱. یقظه و بیداری از خواب غفلت که پیش از این دربارهاش سخن گفتیم.
۲. اولین توبه و بازگشت. سالک در طول سفر توبهها دارد که اولین توبهاش را در عالم مادّه تجربه میکند.
۳. تضعیف حیوانیت و تقویت روحانیت با دستورات سلوکی [۱۵] (دستورات سلوکی را در بحث زاد و توشۀ سفر نوشتهایم). از میان دستورات سلوکی برای منظور فوق، بر تنظیم خواب، غذا، زهد در دنیا، نبودن با اهل دنیا، ترک محرمات و اتیان واجبات، مشارطه، مراقبه، محاسبه، صمت، سهر و بیاعتنایی به عادات و اعتباریات تأکید میشود.
۴. شروع ذکر لسانی حصری یا غیرحصری. حصری یعنی به تعداد خاص و غیر حصری یعنی بدون عدد و به مقتضای حال سالک.
تذکّر:
در روش استاد معمولاً پس از دستور توبه، یک اربعین ذکر استغفار و سپس چندین اربعین ذکر لا اله الا الله تلقین میشد و در کنارش ذکر سجدۀ یونسیه و اذکار هنگام خواب و قرائت یک حزب قرآن کریم به نیت رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم مورد تأکید قرار میگرفت.۵. فکر در مرگ: عارف کامل ملکی مرحوم تبریزی در نامه مشهورش به مرحوم شیخ محمدحسین غروی اصفهانی مینویسد:
«و امّا فکر برای مبتدی، میفرمودند [۱۶] در مرگ فکر بکن تا آن وقتی که از حالش میفهمیدند که از مداومت این مراتب گیج شده و فی الجمله استعدادی پیدا کرده، آن وقت به عالم خیالش ملتفت میکردند یا آنکه خود ملتفت میشد» [۱۷].
۶. عبور از عالم ناسوت (ماده) با مجاهده و کشمکش با نفس اماره که تحقق قیامت صغراست [۱۸] که به آن قیامت انفسیۀ صغرا میگویند [۱۹].
پس از آغاز در سلوک، سالک اگرچه هنوز به عالم برزخ بار نیافته باشد، به تدریج حالاتی را تجربه میکند که به بعضی اشاره میکنیم:
۱. به سردی گراییدن شوق اولیۀ سلوک بر اثر دیر شدن ارتباط با غیب. سلوک سالک به سمت تجرّد و غیب است، پس حتماً سالک روزی غیب را مشاهده میکند، اما این دسترسی به غیب ممکن است دیر یا زود باشد. به تعبیر لطیف علامه طباطبایی،
«کبریت بعضی زودتر و کبریت بعضی دیرتر میگیرد»
و به تعبیر استادشان آیتالله قاضی:
«سالک نباید مأیوس شود، چه بسا انسان زمینی را با پشت ناخن به صورت پیوسته میکند و ناگهان به اندازۀ گردن شتر آب فوران میکند.»
البته اگر ارتباط با غیب سالها طول کشید، باید تجدیدنظر کرد، شاید مشکلی در کار باشد.
۲. به سردی گراییدن شوق اولیۀ سلوک بر اثر طولانی شدن قبض سلوکی. در بحث قبض و بسط سلوکی توضیح دادهام.
۳. دید منفی پیدا کردن نسبت به مردم غیرسالک و بهویژه علمای ظاهر. این را در بحث آفات سلوک از تذکرۀ المتقین نقل کردم. این آفت نوعی عُجب پنهان است.
۴. افراط در عملگرایی بر اثر شوق اولیۀ سلوک. این آفت از خطرناکترین آفات است و ثمرهاش آن است که سالک پس از چندی، بارِ سلوک را برای همیشه بر زمین مینهد.
۵. کشف سرّ یعنی کشف ارتباط با استاد، کشف اوراد و اذکار یا کشف حالات، خوابها و مکاشفات برای اغیار. سالک چون نوپاست و تجربه ندارد، چه بسا بیاحتیاطی میکند و یا با برخی بسطها مست میشود و سرّ را کشف میکند. کشف سرّ، آدمی را از سلوک کم بهره یا بیبهره میسازد و گاه به کام مرگ میکشد. حافظ در وصف حلاج گوید:
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد
۶. این را تنها به مناسبت در اینجا میآوریم، زیرا از آفات این درجه به حساب نمیآید. تعلّق به بدن مادّی مانع از تجرد تام لاهوتی است. در عبارت استاد در این زمینه آمده «و باید دانست که حصول تجرد به قدر استعداد امکانی است. یعنی اگر سالک در عالم لاهوت وارد شود و اگر فنا در جمیع اسماء الهی حتی فناء در اسم احد پیدا کند و اگر بقاء بعد الفناء که همان بقاء به معبود است، پیدا کند، معهذا تجرد کامل من جمیع الجهات حتی تجرد از استعداد امکانی برای او حاصل نخواهد بود، اگرچه در این حال علم او علم الهی است و با هر موجودی معیت دارد و از ماضی و مستقبل مطلع است، ولی همان علاقۀ اجمالی به تدبیر بدن مانع از حصول تجرّد تام در مافوق افق امکان خواهد شد و لذا دیده میشود که نسبت علقۀ روح او به بدن خود و سایر موجودات، تفاوت دارد و بعد از مرگ که به کلی بدن را رها کند و از اشتغال به تدبیر آن به تمام معنی الکلمه فارغ شود، تجرد تام لاهوتی پیدا خواهد نمود. شیخ ولیالله دهلوی در همعات گوید:
«این فقیر را آگاهانیدهاند که قطع علاقۀ روح از بدن پس از پانصد سال از مرگ حاصل خواهد شد»
و محیالدین عربی در موارد عدیده گوید که
بعد از بقای به معبود نیز عین ثابت برای سالک باقی خواهد بود و این مطلب منافات با اسم اعظمِ الهی بودنِ انسان ندارد، زیرا در بین موجودات، حتی الملائکه، انسان اسم اعظم است. غایى الأمر تمام مراتب را با بدن کسب میکند و فقط یک مرحله از حصول تجرد تام و تمام حتی تجرد از عین ثابت و شوائب امکان پس از مرگ برای او حاصل میشود» [۲۱].
حقیر در مجلسی از استاد پرسیدم: اینکه ولیالله دهلوی گفته ۵۰۰ سال پس از مرگ، تجرّد تام لاهوتی برای انسان کامل پیدا میشود، سرّ عدد چیست؟
فرمودند:
نمیدانم و سپس بعد از تأملی کوتاه فرمودند: شاید سرّش این باشد که دنیا و آخرت در حکم دو نیمهاند و در حکم یک روز الهی و چون روز الهی ۱۰۰۰ سال است و سالک نیمی از آن را در دنیا گذرانده است، نیم دیگر را که ۵۰۰ سال است (متناسب با عوالم مجرّده) باید بگذراند تا به تجرّد تام لاهوتی دست پیدا کند. بعد فرمودند: البته احتمال است.
این عالم با این نامها شناخته میشود: عالم برزخ، عالم مثال، عالم ملکوت، عالم غیب مضاف، عالم قلب، عالم خیال، عالم دل، عالم حجب نورانیۀ قلبیه، عالم قیامت وسطای انفسیه.
عالم مثال را به دو عالم مثال متصل و عالم مثال منفصل تقسیم کردهاند. مثال متصل همان عالم خیال انسان است که دریچهای به مثال منفصل است. عالم مثال منفصل بین عالم مادّه و عالم عقل واقع شده و برزخ بین آن دو است و از این رو از هر دو بهره دارد. از مادّه مبرّاست، ولی از بعضی لوازم مادّه (به معنای اعم) همچون مقدار و شکل بهرهمند است. انسانهای عادی و غیرسالک گاه از راه خواب با این عالم مرتبط میشوند. آنچه انسان در خواب میبیند، اگر حکایتگر از مثال منفصل باشد و نه مثال متصل، در حقیقت ارتباط پیدا کردن با این عالم است.
علم تجربی، چندان دسترسی به این عالم ندارد، ولی بعضی مکاتب فلسفی بر وجود این عالم پافشاری دارند. مکتب اشراق (برخلاف مکتب مشّاء) و مکتب حکمت متعالیه عالم مثال را ثابت کرده و دربارۀ ویژگیهایش سخن گفتهاند. عرفان بسیار بر روی عالم مثال تأکید دارد. اغلب کشفهای سالکان مرتبط با این عالم است. عالم مادّه از نظر گستردگی نسبت به عالم برزخ، به تعبیر روایات،
«کحلقۀ فی فلاۀ»؛
«همچون حلقهای در میان بیابانی پهناور است».
«مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی صورت برزخی افراد را میدید و گاه به خاطر کریه بودن صورت برزخی آنان، در مجلس به آنان پشت میکرد و مینشست. البته هستند کسانی که میبینند و چنین نمیکنند».
این عالم با این نامها شناخته میشود: عالم عقل [۲۸]، عالم روح، عالم جبروت، عالم قیامت یا عالم قیامت کبرای انفسیه، عالم غیب مطلق، عالم جان، عالم حجب نورانیۀ عقلیه یا روحیه، عالم تجرّد از مادّه و صورت.
در این عالم، نه از ماده و لوازم مادّه خبری است و نه از صورت. علم تجربی هیچگونه تصویری از این عالم ندارد، ولی فلسفه و عرفان اسلامی بر وجود این عالم اصرار دارند. فیلسوفان این عالم را جایگاه ملائکه میدانند، چه اینکه حقیقت روح آدمی را هم مربوط به همین عالم میدانند. این عالم اولین درجۀ فیض مقدس در قوس نزول و آخرین درجۀ آن در قوس صعود است. موجودات این عالم چون از حجاب مادّه مبرایند، به تعبیر حاجی سبزواری «کالمرایا المتعاکسۀ» هستند، یعنی هر کدام آینۀ نمایش دیگران است. در این عالم از مکان و زمان خبری نیست. موجودات این عالم افزون بر اینکه در مقام ذات مجردند، در مقام کار و عمل هم مجردند و نیازی به بدن ندارند. عالم مثال از نظر گستردگی نسبت به عالم عقل «کحلقۀ فی فلاۀ»؛ «همچون حلقهای در صحرایی پهناور» است.
استاد جوادی آملی بر این نظرند که در این عالم کثرت عددی وجود ندارد و لذا عشره در عقول عشره به معنای عدد خاص نیست. اگرچه کثرت وجودی وجود دارد. استاد برای این مطلب از عبارتی از صدرالمتألهین در حاشیۀ شفای ابن سینا شاهد میآورند [۲۹].
۱. پیدایش کشف معنوی و مشاهدات روحیه.
۲. قدرت پیدا کردن روح و سیطره بر عالم که در امور زیر (برای نمونه)خودنمایی میکند:
۳. پیدایش تجلیات نفس به این ترتیب:
۴. مرحوم بحرالعلوم دربارۀ حال سالک در این درجه مینویسد:
«خود را جوهری میبیند یکتا و گوهری بیهمتا، بر عالم طبیعت محیط، از موت و فنا مصون و خالی و از کشاکش متضادات فارغ و از خار خار متناقضات در آرام. در خود صفایی و بهایی و نوری و ضیایی مشاهده مینماید که فوق ادراک عالم طبیعت است»[۳۳].
۱. بدترین آفت در این درجه ابتلا به فرعونیت و انانیت است. اگر سالک نفهمد که نور و بهای زائد الوصفی که در خود مشاهده میکند و قدرت تصرفی که در عالم یافته است، همه از آنِ ربّ الارباب است، به فرعونیت دچار شده و جای عبد و ربّ را اشتباه میگیرد.
۲. احساس بینیازی از استاد راه. سالک در این درجه بر اثر دستیابی به پارهای دانشها و قدرتها گمان میبرد که به مقام کمال بار یافته و از استاد راه و شیخ طریق بینیاز گشته است. اینکه گفتهاند سالک باید از آغاز راه نسبت به استاد کامل «کالمیت بین یدی الغسّال»؛ «همچون مردهای در میان دستان مردهشوی» باشد، به این دلیل است که این حال و رفتار در او عمق یابد و در درجاتی همچون عالم عقل که محل لگد زدنهای نفس است، دست از اطاعت بیقید و شرط استاد نکشد. داستان آیتالحق مرحوم حاج سید جمالالدین گلپایگانی با عارف کامل مرحوم سید احمد کربلایی که در جای دیگری از این کتاب نقل کردم، ظاهراً مربوط به این درجه است.
حقیقت این عالم را وجه تسمیۀ نام «فیض أقدس» تبیین میکند. در وجه تسمیه آن گفته شده: «اقدس من ان یکون الفیض و المستفیض غیر المفیض» اقدس (پاکتر) نامیدهاند، چون پاکتر و منزهتر از آن است که فیض و مستفیض، غیر از مفیض (ذات) باشند. در عالم لاهوت، گویا سالک به منطقۀ وجوب قدم میگذارد و از عین به علم بار مییابد. در عرفان نظری گاه اصطلاح «ذات» به معنای عام اطلاق میشود که این معنا مجموعۀ آنچه در فیض اقدس واقع است را فرامیگیرد.
همانگونه که در نمودار آغاز این بحث گذشت، عالم لاهوت خود دارای چهار درجه است:
اعیان ثابته یا حضرت علمیه، واحدیت، احدیت و احدیت ذاتیه. در اعیان ثابته همۀ ماهیات و هویات به وجود الله نه به ایجاد اوـ که وجودات خاصّ خودشان است ـ و به تعبیر صحیحتر و دقیقتر به ظهور الله نه به إظهار الله، تحقق دارند. فی المثل در آن جایگاه هم صورت علمی فرد هست و هم صورت علمی نوع انسان. هم صورت علمی درخت خانۀ شما هست و هم صورت علمی نوع درخت سیب. به این ماهیات و هویات اعیان ثابته میگویند. اعیان ثابته خود از لوازم اسماء و صفات الهیاند. حضرت علمیه موطن سرّ قدر است که در حقیقت علم تفصیلی حق به همۀ جزئیاتِ سیر نزولی و صعودی اشیاست. این حضرت منشأ پیدایش ممکنات و کثرات است و به تعبیر علامه طباطبایی، الگو و برنامۀ حق سبحانه برای آفرینش است. اعیان ثابته به لامجعولیت اسما و صفات لامجعولاند و به لسان استعداد تقاضای عینیت دارند که با خطاب کن وجودی در مراتب فیض مقدس تحقق مییابند. اعیان ثابته «ما شمّت و لن تشم رائحى الوجود» آنها ظهور علمی در حضرت علم دارند و نه تحقق عینی در اعیان خارجیه.
اسما و صفات دو گونه در فیض اقدس در نظر گرفته میشوند. به صورت سانیافته و تفکیک شده و به صورت مندمج. در رتبۀ واحدیت که به آن عالم الوهی و ربوبی هم میگویند. اسما و صفات الهی به صورت منفک از یکدیگر مفهوماً ـ نه مصداقاً ـ در نظر گرفته میشوند. علم در آنجا مفهوماً غیر قدرت است و قدرت غیر از حیات و همچنین ... .
مرتبۀ واحدیت را تعین ثانی نامیدهاند. این مرتبه، موطن علم ذات به ذات از حیث تفاصیل اسمائی و امتیاز نسبی عالم از معلوم است. جایگاه ائمى الاسماء که هفت اسم کلی الهیاند و همه زیرمجموعۀ اسم اللهاند، همین مرتبه است. اضافۀ اشراقی علمی پروردگار از همین مرتبه میجوشد. از واحدیت به وجود بشرط شی تعبیر میکنند.
اما در رتبۀ احدیت، اسما و صفات الهی به صورت مندمج (نه جدا) از یکدیگر ـ مفهوماً ـ در نظر گرفته میشود. در آن رتبه علم عین قدرت است و قدرت عین حیات و ... .
مرتبۀ احدیت (که گاه احدیت مقابله نامیده میشود، چون در برابر واحدیت در نظر گرفته میشود و با احدیت ذاتیه که با چیزی برابر دانسته نمیشود، فرق دارد) را تعین اوّل نامیدهاند. این مرتبه موطن علم ذات به ذات از حیث اندماج اسمائی است و علم، عین ذات معلومه است، یعنی موطن اتحاد علم و عالم و معلوم است و از تفاصیل اسمائی و امتیاز نسبی خبری نیست. این رتبه رتبۀ اسماء ذاتیه است (که در برابر شئون ذاتیه که در ذات مطرح است، گفته میشود) و نیز رتبۀ مفاتیح غیب است. از احدیت به وجود بشرط لاتعبیر میشود. در حقیقت حکیم این رتبه را با عنوان واجب میشناسد.
رتبۀ احدیت ذاتیه که آخرین درجۀ کمال انسانی است، در حقیقت رتبه نیست و نمیتوان آن را درجه و رتبه نامید، زیرا احدیت ذاتیه مرز تعین از لاتعین است و خود تعین نیست.
حافظ گوید:
بیا ای شیخ و در خمخانۀ ما
شرابی خور که در کوثر نباشد
این همان شراب احدیت ذاتیه است. کسی که به این موطن برسد، از همۀ تعینات در همۀ عوالم بریده است. توضیح بیش از این دربارۀ عالم لاهوت به علم عرفان نظری موکول است.
تذکّر
اگرچه ما در فیض اقدس چهار درجه را بیان کردیم، ولی درجات چهارم و پنجم و ششم را بر اساس حال سالک در مراتب توحید فعلی، اسمی و ذاتی تبیین کردیم. سرّ مطلب آن است که :
۱. نفی خواطر بالکلیه. سالک از آغاز سلوک در راه نفی خواطر قدم برمیدارد، اما نفی خواطر به صورت کلّی جز در آستانۀ فنای ذاتی دست نمیدهد و در روش مرحوم ملا حسینقلی همدانی با حربۀ ذکر و توجه به حقیقت نفس این امر میسّر میگردد [۳۵].
۲. مداومت بر اذکار قلبی توحیدی همچون «لا هو الا هو» یا «یا هو». استاد از علامه طباطبایی نقل میفرمودند که ذکر «یا هو» بسیار قوی است و اساتید به تعداد زیاد آن را تجویز نمیکردند و حداکثر ۷۰۰ بار برای سالکان عالی رتبه اجازه میفرمودند.
حالات سالک در این عالم فراوان است، ولی کلیات حالات او به سه حال توحید افعالی و توحید صفاتی و اسمائی و توحید ذاتی برمیگردد.
ما به توضیح این سه حال اکتفا میکنیم: [۳۶]
۱. توحید افعالی که آن را فنای افعالی نیز مینامند. در این مقام سالک بیش از یک فاعل را در عالم نمیبیند و منشأ همۀ کارهای خود و دیگر موجودات را خداوند میبیند. یکی از دستورات سلوکی در روش مرحوم ملا حسینقلی همدانی قرائت قرآن، بهخصوص سورۀ ص در شبهای جمعه و سورۀ صافات هر روز است، به گونهای که سالک، قاری را غیر و خود را مستمع فرض کند و گاه اتفاق میافتد که سالک واقعاً قاری را غیر مییابد، این طلیعۀ نوعی توحید افعالی است.
توحید افعالی معنای واقعی «لا حول و لا قوۀ الا بالله» و«لا اله الا الله» به معنای لامؤثر فی الوجود غیر الله است. در توحید افعالی سالک در تحت تجلی فعلی الله واقع است.
۲. توحید صفاتی و اسمائی که آن را فنای صفاتی و اسمائی نیز مینامند. (میدانیم که فرق میان اسم و صفت اعتباری است. کمال همچون علم صفت و کمال به اضافۀ ذاتِ صاحب کمال همچون عالم اسم نامیده میشود) در این مقام سالک مییابد که در عالَم یک کمال مانند علم یا قدرت یا حیات بیشتر وجود ندارد (توحید صفاتی) و آن کمال بالکل از خداست (توحید اسمائی). علم یکی و عالم یکی است و هو الله جل اسمه. قدرت یکی و قادر یکی است و هو الله جل اسمه و هکذا ... . در توحید صفاتی و اسمائی سالک در تحت تجلیات صفاتیه و اسمائیه (که گاه به تجلیات اسمائیه تجلیات ذاتیه نیز گفته شده) واقع است.
۳. توحید ذاتی که به آن فنای ذاتی هم میگویند، یعنی سالک به مقامی که آرزوی سالکان است، راه یابد و هستی مجازی خویش را در سبد اخلاص نهد و تقدیم حضرت دوست کند و بیابد که وجود، منحصر در حق تعالی است. او در این مقام بساط کثرت را در نور دیده و جز وحدت نمییابد. در توحید ذاتی سالک تحت تجلی ذات یا تجلیات ذاتیه واقع است.
کسی که به مقام فنای ذاتی رسید و طهارت سرّ پیدا کرد، در حرم امن الهی آرمیده است و قهراً آفاتی که دیگر سالکان را تهدید میکند، او را تهدید نمیکند، ولی تا کسی به این مقام راه نیافته باشد، اگرچه به مقام توحید اسمائی و صفاتی رسیده باشد، در معرض آفت است [۴۱].
نقل شده یکی از بهترین شاگردان مرحوم سید هاشم حدّاد آن قدر رشد کرده بود که به حال فنا رسیده بود (البته فنا برای او مقام نشده بود) و حتی مرحوم حدّاد او را وصی سلوکی خویش قرار داده بود و کتباً هم وصیتنامهای نوشته بود، ولی بر اثر تمرّد بر او غضب کرده و او را از خود راندند و فرمودند: هرچه داشت، از او گرفتم. حتی او را از وصایت خود عزل کردند و حضرت استاد را به عنوان وصی سلوکی خویش انتخاب کردند. از بدترین آفات فنای صفاتی و اسمائی این است که چون سالک در اسمی فانی شود، آثار و خواص آن اسم را پیدا میکند، مثلاً زنده میکند، میمیراند و ... و چه بسا بپندارد که اوست که چنین میکند و این از بزرگترین مهالک است. گذشت که مرحوم آیتالله حاج سید جمالالدین گلپایگانی مدتی خود را مصدر وجود موجودات میدیده است و با توسل به ساحت مقدس امام کاظم علیه السلام از این حال نجات یافته است.
اگرچه این درجه به بحث مقصد سفر مربوط است، ولی توضیحی اجمالی در اینجا شایسته به نظر میرسد. مقام بقاء بالله، مقام عبور از مراتب خلوص و وصول به مقام توحید مطلق است. همۀ سالکانی که به مقام فنای ذاتی راه مییابند، به مقام بقا نمیرسند. بعضی فانیان در همان مقام فنا میمانند. اینان در مقام محو باقی مانده و به صحو نمیآیند، اما اکثر سالکان واصل، از مقام فنا گذشته به مقام صحو و بقا پر میکشند. مقام بقا مقام رجوع به کثرت و آثار کثرت است. سالکی که به مقام بقا میرسد، به مکاشفات ذاتیه نائل میشود. این مکاشفات از مکاشفات روحیه و سریه بالاتر است. مکاشفات ذاتیه مانند:
عارف در مقام بقاء بالله در تحت تجلیات اسمائیه قرار دارد و از این رو حالاتش مختلف است. گاه در حالتی شبیه قبض است و این زمانی است که مورد تجلی اسمی جلالی است و گاه در حالتی شبیه بسط است و این موقعی است که مورد تجلی اسمی جمالی است. تفصیل بیشتر در بحث سبکبالی در سفر خواهد آمد.
در پایان بحث، چند نکته گفتنی است:
۱. همانگونه که در آغاز بحث آمد، مقصود از کارها، حالات و آفات، بخش عمومی و نه بخش خصوصی اینهاست.
۲. تفاوت دید حکمت مشاء، حکمت اشراق، حکمت متعالیه با عرفان در شناخت خصوصیات عالم عقل و عالم مثال (به جز حکمت مشاء که به مثال معتقد نیست) زیاد نیست و به همین علت برای شناخت این عوالم میتوان از آموزههای حکمی بهره جست.
۳. از آنجا که «قرآن»، «برهان» و «عرفان» از هم جدایی ندارند [۴۳]، نظر پیشنهاد شده، افزون بر اینکه مشهود عارفان است، قابل اثبات فلسفی و دینی نیز هست. مرحوم علامه بحرالعلوم در رسالۀ سیر و سلوک خود تلاش وسیعی کردهاند که پارهای آیات و روایات را با عوالم پیشنهادی دوازدهگانۀ خود ـ که آنها را منطبق بر عوالم سه گانه طبع و مثال و عقل میدانند ـ تطبیق کنند [۴۴].
۱. مرصاد العباد، ص۲۱۳.
۲. البته خواجه عبدالله کتابهای دیگری در این زمینه دارد، همانند محبتنامه، مقامات العارفین، علل المقامات که کتاب اخیر تقریرات دروس خواجه است. همة این کتابها چاپ شده است.
۳. کافی، ج۳، ص۲۵؛ تهذیب، ج۱، ص۳۶۰؛ بحارالانوار، ج۴، ص۲۰۹؛ ج۲۱، ص۶۰.
۴. ذاریات/۴۹.
۵. توبه/۳۶.
۶. شرح منازل السائرین، ص۱۷.
۷. ج۱، ص۴.
۸. بحرالمعارف، ج۱، ص۳۳۰.
۹. کلیات این قسمت از حاشیه استاد بر رساله سیر و سلوک بحرالعلوم گرفته شده است.
۱۰. روح مجرّد، ص۵۸۶.
۱۱. نمونهای از این بحث را در مسئله «نفی خواطر به صورت کلّی» ببیند. ر.ک: رساله سیر و سلوک منسوب به علامه بحرالعلوم، ص۱۶۴،(پاورقی).
۱۲. که در نامه مرحوم ملکی تبریزی به مرحوم غروی اصفهانی آمده است. ر.ک: توحید علمی و عینی، مقدمه؛ سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۶۷، پاورقی۴۴.
۱۳. ر.ک: رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۱۳۵، پاورقی۱۰۷.
۱۴. همان، ص۹۳، پاورقی۷۲.
۱۵. همان، ص۶۷، پاورقی۴۴.
۱۶. منظور استادشان مرحوم ملاحسینقلی همدانی است.
۱۷. رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۶۷، پاورقی۴۴.
۱۸. همان، ص۹۳، پاورقی۷۲.
۱۹. همان، ص۹۲.
۲۰. رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۶۶، پاورقی۴۳.
۲۱. رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۳۹، پاورقی ۱۹.
۲۲. تفصیل بیشتر: ر.ک: مقدمه فصوص قیصری، فصل ششم؛ رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۱۳۵، پاورقی۱۰۷؛ ص۴۹، پاورقی۳۳.
۲۳. رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۶۷، پاورقی۴۴.
۲۴. لب اللباب، ص۲۷.
۲۵. رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۹۳، پاورقی۷۲.
۲۶. همان، ص۱۵۹، پاورقی۱۳۸.
۲۷. ر.ک: رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۴۹، پاورقی۳۳؛ ص۹۳، پاورقی۷۲؛ ص۱۶۰، پاورقی۱۳۸.
۲۸. عالم عقل در اطلاقی دیگر بر ماسوی الله تطبیق میشود و پیوستن به آن به معنای ترک ماسوی الله است. ر.ک: رسالة سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۱۱۱، پاورقی۹۳.
۲۹. حاشیه الهیات شفا، ص۳.
۳۰. رسالة سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۶۷، پاورقی۴۴.
۳۱. همان، ص۹۳، پاورقی۷۲.
۳۲. همان، ص۱۴۵، پاورقی۱۱۴؛ ص۱۶۰، پاورقی۱۳۸؛ ص۹۳، پاورقی۷۲.
۳۳. رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۹۹.
۳۴. بدایع الحکم، ص۱۰۶.
۳۵. رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۱۶۴، پاورقی۱۴۱.
۳۶. ر.ک: رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۱۶۰، پاورقی۱۳۹.
۳۷. ر.ک: رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۱۶۰، پاورقی۱۳۹.
۳۸. اسفار، ج۱، ص۱۴، تعلیقه آقا محمدرضا قمشهای.
۳۹. در این زمینه رسالهای مستقل تألیف کردهام که هنوز به زیور طبع آراسته نشده است. علت تألیف این رساله، ضرورت تألیفِ چنین رسالهای به نظر استادم حضرت آیتالله جوادی دام ظلّه بود که در جلسهای در درس اسفار اظهار فرمودند.
۴۰. ر.ک: تمهید القواعد ابن ترکه.
۴۱. ر.ک: رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۱۶۱، پاورقی۱۳۹.
۴۲. ر.ک: رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۱۶۰، پاورقی۱۳۸.
۴۳. حضرت استاد آیتالله حسن حسنزاده آملی کتابی با همین نام دارند که چاپ شده است.
۴۴. ر.ک: رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص۶۶، پاورقی۴۴.