آزاد

معنویت اشاره است و زندگی عقلانیت / علی اکبری (آزاد)

آزاد

معنویت اشاره است و زندگی عقلانیت / علی اکبری (آزاد)

آزاد

نظم ستون دانش
سرمایه ستون اقتصاد
ادب ستون کمال
عقلانیت ستون انسانیت
وآرامش ستون رشداست
Aliakbariazad.ir

طبقه بندی موضوعی

۳۵۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «علی اکبری» ثبت شده است

به سجده شکر گویم الحمدالله 

به صندوق بانک گویم استغفرالله 

به هر خط و زبان گویم حدیثی 

به فارسی شعر گویم الحمدالله 

A

Ali.akbari(Azad)

خدایا دلم را دیده دادی تا افق ها 

زبانم را گشودی دور از تپق ها

دلم مسرور شد از خط آرش 

دوصد مشق کردم از سر کارش

از این شهرخاموش وسردسنگی 

مهیا نمودم توشه‌ای اسباب جنگی 

ز اندیشه تیر انداختم بربرج آفاق 

هزاران شاخ و برگ سبز شد برآن ساق

جهانی درانتظارند ومشتاق فرمان 

خدایا قلبها را پرکن از نور ایمان 

A

Ali.akbari(Azad)

تو به میکده مرو ای زاهد درباری

که به مستی فاش کنی راز قاضی ادواری

تو که ازخلق بریده ای بهر ریا

آلوده به هزار بد و نکته و اخباری 

سرزمینم چه نجیب است و غریب 

در سکوت شکل نوین تاریخ استعماری 

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده درافتدنیابی چاره ناچاری

تفتیش عقاید به خدا جایز نیست 

عاقبتش نیست به جز دوزخ استمراری 

A

Ali.akbari(Azad)

به تو سوگند، همه احوال من تویی

به تو سوگند، همه اسرار من تویی

اگر هستم، اگر مستم، اگر هر حال

به تو سوگند، همه نام و نشانه ام تویی

A

Ali.akbari(Azad)

آنگاه که روحم احساس عریانی کرد

خروشید و لباس این جسم برتن کرد

چوروحم دراین تنگنای تن جوشید

تمنای تنی از جنس حوّا کرد

A

When my soul felt nakedness,

It cried out and clothed itself in this body.

And when my soul seethed within this narrow flesh,

It longed for a body of Eve’s kind.

Ali.akbari(Azad)

بگفت شیخی مرا، دائم تو مستی

ز راه و رسم اسلام تو گسستی 

چه دارداین شراب جزجهل وغفلت 

که تو راه خدا بر خود ببستی 

بگفتم در نبرد دیدم تو مستی 

به شمشیرت سر کودک شکستی 

من از مستی تو مستم رفیقم 

که بی پروا چنان قدرت پرستی 

چه باک از مستی و خلوت نشینی 

که تو آشکاربین مردم مست مستی

A

A sheikh once told me: You are always drunk,

You have abandoned the path and custom of Islam.

What has this wine but ignorance and heedlessness,

That you have closed the way of God upon yourself?

I answered: In battle I saw you drunk,

With your sword you broke the head of a child.

It is from your drunkenness that I am drunken, my friend,

For you, so recklessly, worship power.

What fear is there in my drunken solitude,

When you, in the open, are drunken before the people?

Ali.akbari(Azad)

کافه ها بسته مسجدا سنگر

دورشدن مردم ازمهر پیغمبر

بردل زهرا اشک و آه آسان

بازعلی تنهاست مرد صد خیبر

A

Ali.akbari(Azad)

گر آگاهی، چرخ فلک را می گرداند

شکوه عشق است که آن را زیبا می گرداند 

آگاهی می داند که باید که باید بیافریند 

ولی عشق است که عالم را پر از شور می گرداند

A

Ali.akbari(Azad)

بادا که روزی درب خانه ام صدا کند

چو بگشایم  آن بت عیار مرانگاه کند

من سربه زیر چو عاقلان پرواکنم

اوبه لطفی و سلامی یخ ازدل آب کند

چو به دیدار رُخش اختیار از کف دهم

اوبه یک بوسه گونه ام را سرخ کند

من شوم ساقی دو دستم جام می

آن پری رو دردوغم را از دل من دور کند

چو شبی را بسان شمع و پروانه ها ماصبح کنیم

من سلامت باشم و او ثواب صدهزارتا حج کند

A

Ali.akbari(Azad)

درباغ حسن تو مجنون رسیده ام

دردام زلف تو سنگر گزیده ام

درقوس آن کمان باتیر مژگانت

ازشاه تا گدا من دلها دریده ام

این قامت سیمین دور باد زکافران

چون من لب شیرین از آن مکیده ام

سرمست وخوش باشم ازکام فردوست

شیدا و مفتونت شکر چشیده ام

عشق بازی ما را افسانه می خوانند

آنطور که از جبرییل داستان شنیده ام

A

Ali.akbari(Azad)

شکرانه اگر، رفع بلا است

آهنگ ادب،دفع بلا است

درآشوب هزارتوی شیاطین 

حسبی الله،سپر تیر بلا است

A

Ali.akbari(Azad)

عشق، نوک قله ی قاف

درآشیان سیمرغ است

ومه رویان خرامان خرامان 

برابرآفتاب، مراسایه می کنند

تابدانم، گر که نوری هست

ازهمین دل شکسته است

A

Ali.akbari(Azad)

ایران نیک اندیش باوسعتی کهن

فرامرزی بزرگ در حکمت و سخن 

پیروز هر کارزار در ستیز اهرمن 

خاکی است اهورایی سرزمین من 

A

Ali.akbari(Azad)

فرزانه ای گفت ازخودکشی عارفانه ی عطار

ما حکایت می کنیم ازعاشقان قرون واعصار 

چون ساز فلک، کوک نگردد با دل یار 

خوشا جان سپردن ، عاشقانه بر سر دار 

A

Ali.akbari(Azad)

هزار جلوه کردی و یک دیدم

هزار فتنه کردی و خیر دیدم

راهم بریدی و گفتی که بریدند 

شکر افسونت، زدامت نرهیدم 

A

Ali.akbari(Azad)

چو می بینی که نابیناوچاه است

اگرخاموش نشینی تو گناه است

چو نادانی نشست برعرش کشتی 

اگر جایش کند سوراخ گناه است

اگر دزدی شود پاسبان به شهری

شب آسوده خفتن هم گناه است

اگر دیوار پراست از موش گوش دار

سخن چینی علیه شاه گناه است

اگر آزاد مداوم بی قرار است

بداند غیر حق گفتن، گناه است

A

Ali.akbari(Azad)

ای شیخ نمازم پس سرت چون شد

که یار از سجود من دلش خون شد

گر این جامع سرای بازی تو است

ثواب نماز شکسته ام صدافزون شد

A

Ali.akbari(Azad)

چودیدم آن مه روی مه پیکر

بگفتم خویش را،صنع خدابنگر 

به جز شکری، دعائی من نکردم

که آید او خرمان ، مرا در بر

بدانم وادی عشق جلوه ها دارد

نکوبم خانه ها را من درادر 

به یک خانه امید دارم وصالش

که جانم را فکنده شوق سراسر 

اگرآزاد به سجاده، میگسار است 

دلی دارد هزاران عشق، را برابر

A

Ali.akbari(Azad)

داوخواه باش گاه رنج و گاه لذت

امیر باش بر ترس و بر شهوت 

برای سرداری، جلوداری وسالاری

بدور باش از مستی و از داغ ذلت 

کتاب تقدیر محفوظ نزد یار است 

تو مشق کن منصفانه در ترازویت 

چوبرگ خود خوش ونیکو نوشتی 

قیام کن امیدوار بر آرزویت 

اگرآزاد دراین ملک نامدار است 

صبوری کرده موزون در آدمیت 

A

Ali.akbari(Azad)

نوروز امسال نوروز قدر است

مؤمنان دانند که نشان فتح است

چون ذکر علی است بامقلب القلوب 

امسال بالطف خدا سال نصر است

A

Ali.akbari(Azad)

از کودکی، رؤیایش این بود که بلندترین قله‌ی جهان را فتح کند. حالا، در چهل‌سالگی، بر فراز آن ایستاده بود؛ اما تنها. دوستانش، هر یک به دلیلی، از ادامه‌ی مسیر بازمانده بودند.

آهسته شمعی را که با خود آورده بود، روی کیک کوچکی گذاشت. لحظه‌ای خیره ماند. سپس آن را برداشت، کیک را خورد و فریاد زد:

— خدایا، شکرت!

ناگهان صدایی در میان سکوت کوهستان طنین انداخت:

— آن‌که بالاتر نشست، استخوانش سخت‌تر شکست.

مرد لبخندی زد و گفت:

— پاسخش را می‌دانم.

پرچم کشورش را از کوله بیرون آورد، آن را بر فراز قله نصب کرد و دوربینش را در بهترین زاویه تنظیم نمود. صدای نادیده، دوباره به گوش رسید:

— می‌خواهی کمکت کنم تا عکسی از خودت، کنار پرچم بگیری؟

مرد سری تکان داد:

— نه، نمی‌خواهم.

— چه مغرور! می‌خواهی ثابت کنی که تنهایی این قله را فتح کرده‌ای؟

مرد، دستی بر محاسن ژولیده‌اش کشید و گفت:

— ظاهرم آشفته‌تر از آن است که در عکس خوب بیفتم. اما دلیل اصلی چیز دیگری است؛ می‌خواهم این پرچم، نمادی برای ایرانیان باشد، نه چهره‌ی من. تا هرکس که آن را می‌بیند، صورت خودش را در آن تصور کند و به کشورش افتخار نماید.

صدای نادیده، این‌بار آرام‌تر، اما سنگین‌تر پرسید:

— حالا دیگر چیزی برای فتح کردن نداری. به چه امیدی می‌خواهی بازگردی؟

مرد، به افقِ سپیدِ برفی چشم دوخت و لبخند زد:

— به امید خدا.

سکوتی کوتاه گذشت، سپس صدا گفت:

— پس از این اوج، بپر! تا به خدا برسی.

مرد، نگاهش را به آسمان دوخت و پاسخ داد:

— خدا از آغاز همراهم بوده. من از او جدا نبوده‌ام، همان‌طور که تو از من جدا نبوده‌ای. حالا، پیام این تصویر را به مردمم خواهم رساند. فاتحانه، اما آرام، قله را پایین خواهم رفت؛ با لبخندی که در تمام طول مسیر، بر لبانم خواهد ماند...

Ali.akbari(Azad)