آزاد

معنویت اشاره است و زندگی عقلانیت / علی اکبری (آزاد)

آزاد

معنویت اشاره است و زندگی عقلانیت / علی اکبری (آزاد)

آزاد

نظم ستون دانش
سرمایه ستون اقتصاد
ادب ستون کمال
عقلانیت ستون انسانیت
وآرامش ستون رشداست
Aliakbariazad.ir

طبقه بندی موضوعی

۲۳۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است

چه کند دل که بیدادرا تحمل نکند

غیور است و بر جور تامل نکند

چو بشکافی باتیغ کمان ابروان 

خون شود اماهیچ  شکایت نکند

چونگاهت برزروسیمش باشد 

شکند لیک دردش مداوانکند 

چوبکوشی که بجوشی بادگران 

می سوزد اما حل معما نکند

دل آزادچنان بنداست واسیر 

که پیغمبرهم گره اش باز نکند

A

Ali.akbari(Azad)

یادگذشته درس است وعبرت

امید به فردا پلی است برفترت 

امروز راسپاس گوی وکوشا باش

که این است رمز و راز عزت

A

Ali.akbari(Azad)

سخن چو بسیار گردد 

حق کلام تباه گردد

کوتاه و مفید سخن راگو

تا جان و دلی آباد گردد

A

Ali.akbari(Azad)

به دوران تبعید گرفتارجلادبودم

جدا از مهر و دور از یاد بودم

جلاد،سخت دربند سادیسم وآزار

حقیر، درگیر حربی ایروتیک بودم

زجمع خشم و شهوت دشمن

اسیروسواس جبری رنجوربودم

گناهم بی‌گناهی وپناهم بی پناهی

به دنبال رفع تقصیر بودم

امام آمد نمازم را شفا داد

اگرنه سالهاپیش درگوربودم

A

Ali.akbari(Azad)

گفت هیچم ودیدم چه والاست مقامش

ازطره ی جانان جدا هست کمالش

کافربه خلافت و آئین خلیفه

آزادزهفتادودوملت است طریقش

درویش ولی شاهنشه دوران

دروسعت امکان نمی گنجد جمالش

شمس هست ولی سرخ است به معنا

طلعت آزادگی است وصف حالش

آزاد اگردام بلاهست دنیا

گم باش چوروئیده آن راه سبزش

A

Ali.akbari(Azad)

چواکنون به غیب ایمان آورده ام

ازدرون وازبرون جان آورده ام

به نیم عمر سرگرم دنیا شوید

که اسرارعشق ازیار آورده ام

بکوشید وبنوشیدو بجوشید 

که احوال دل ز آزاد آورده ام

چوزهر پیری سپید کردمویتان

مست گردید که می ازآسمان آورده ام

چوعقل و هوش رفت از دامتان

جان دهیدوگوئید ایمان آورده ام

A

Ali.akbari(Azad)

درسودای سعادت گم شدم 

برون ازساحل آرام شدم

دل به دریا زده طوفان شدم

رعدابری ونعره ی باران شدم

برف شدم تگرگ و کولاک شدم 

سیل طغیانگر کوه ها شدم

آه پشت آه فریاد شدم

جمله ی خوشحالان وبدحالان شدم

افسونگر ملک سلیمان شدم

تا جان گذاشتم و آزاد شدم

A

Ali.akbari(Azad)

استادی راگفتم راه عرفان کدام است

گفت نخست جنگ باخوبان وخویشان است

گفتم توبه کردم زین راه سخت

راه من لطف وتکریم انسان است

راه صلحت اگرجنگ بانیکان است

کافرم برتو که این نصف ایمان است

گفت ازخدا غیرازخدا چیزی مخواه

گفتمش این طریق البته اوهام است

گفت طفلی و اسیر خاک بازی 

گفتم شکرلله ، تعقل آزاد است

A

Ali.akbari(Azad)

مرا آتش زدی باچشم شهلا

ربودی این دلم باسحر اعلا

نمودم سجده ای برخاک راهت

تمام جان شدم غرق تمنا

براین فتنه شدم من مات ومبهوت

که موزون بوده ای چون سازلیلا 

پریش حال و غزل خوان و مطرب

چنان مستان شدم دانای دانا

توراپاداش دهم باجان آزاد

اگرقابل ببینی ازاوج بالا

A

Ali.akbari(Azad)

این دل شکم نیست قلب من است

سوخته مشتی درجان من است

گرشکستی تاسوزد وآهی کشم

باختی،چوحقی درچنگ من است

A

Ali.akbari(Azad)

آبرویی که خرج تومی شود کیمیاست

دل خونی که زنازت لعل میشودکبریااست

ازآسمان قلبم ابرها کوچ می کنند

که لطف نگاهت خورشیدی جان فزااست

ستاره ها چشمک زنان بازی می کنند

وقتی مهرتو شب را قبله نمااست

گامهایم باهم رقابت می کنند

که راه تو اشتیاق هردعا است

دستان آزاد بنامت تسبیح می کنند

که ذکر تو آرامشی بی انتهاست

A

Ali.akbari(Azad)

توبه کن از فکرگناه،که بسیاربزرگ است

گرتوبه شکستی دان تنهاخدابزرگ است

عمری توشه ی راه خرج میخانه چوکردی

بشکن شیشه ی دل که جهادی بسیاربزرگ است

A

Ali.akbari(Azad)

بی تو، مهتاب طلوع گرگان است

ماه کامل نذر جمع دیوان است

آنجا که مرثیه سازی می کنند

بزم کامرانی ابلیس است

تو رفتی و قصه ی من اما

جنگ پنهان باجن و پری است

چهار قل به گردن درخواب و بیدار

رسم دیرینه ی جنگ با ابلیس است

چون شیخ نماز عزت خواند

گاه شمس و شمع و آیین است

A

Ali.akbari(Azad)

مرا تلخی دهی گویی شراب است

بدیده وعده های تو سراب است

دلم درجمع مستان لیک خراب است

مبادابت پرستی چون صراط است

مرا ناکامی در راهت قوام است

که کامرانی ره اهل شباب است

مسیر توگران اما ثواب است

دل سوخته برای ما گواه است

گل سرخم ببین جانم چنان است

که امیدوار به تو در بندآه است

Ali.akbari(Azad)

نرگس چشمت هوای سحر دارد

پاییز ندیده که چنین شرر دارد

چهار فصلم تمام قطب شمال بود

شهد لبت طعم استوا دارد

پی کرد فلک اسب چموشم را

شب زلفت هزاران ستاره دارد

هرقصه نوشتم عجیب تعبیرشد

سیمین تنت شوق وسوسه دارد

آزاد اگر عاقبتش خیر باشد

عشقی چون گنج سلیمان دارد

A

Ali.akbari(Azad)

مرا در نور شمس آفریدند

در افسون ماه پروریدند

کدام گودی کدام قله

مراتشنه دراین مقصد رسانیدند

A

Ali.akbari(Azad)

ازدرد ناله سازند

تاسینه ها گدازند

باسوزوآه بسیار

برخاکسترش بنازند

چون غم بودفراوان

آنان گزیده آرند

براوج کوه غمها

مردم چگونه بارند

ازیادصبر آزاد

وقتی بریده دارند

A

Ali.akbari(Azad)

گل سرخی بدیدم در یک گلستان

که شعر می گفت درجمع دوستان

روایتها زشوق شیرین به فرهاد

به زیبایی حکمتهای بوستان

زرنج دوری لیلی ز مجنون

حکایتها می‌گفت همچو داستان

سرمست ز ابیات مولانا و حافظ

گذار عمر می کرد بر جمع آسان

به چشمانش نفوذ کردم به سختی

مراکرد عاشق و شیدا و رقصان

A

Ali.akbari(Azad)

به برگی سبز نشان باشد

که جان من چنان باشد

نفس در سینه حبس اما

تمام تن نفس باشد

دم و بازدم ندانم من

که بی اوتن قفس باشد

نسیم او به جان من

چنین است و چنان باشد

آزادبه ذکرش، ریحانی

معطر درفضا باشد

A

Ali.akbari(Azad)

هزار شعروغزل ننوشته دارم

دریایی مواج پراز دغدغه دارم

پشت سر دعای رهبری فرزانه

برای نجات باکشتی اهل بیت دارم

A

Ali.akbari(Azad)

خداگوی و خداجوی و خدایاب

چونان تشنه ای جوینده ی آب

آنگاه که دل چشمه ی نور گشت

خدایابی دربیداری و هم خواب

A

Ali.akbari(Azad)